26-در راه بازگشت : جاده هاي بي نشان
ده و بيست و هشت دقيقه به گاه آنكارا ، دماي بيرون هژده درجه سلسيوس : باز اينجا كه پمپ بنزيني و فروشگاهي و دستشوييي است ، براي يك خستگي در كردن چند دقيقه اي نگه داشته بود ، خانم دستشويي هزارتوماني رفت ، وحيد گفت كه فورس ماژور نيست و ايران مي رود ، و سرانجام من نيز خودم را گوشه كناره ي تاريكي تهي و آسوده ساختم : بهر يك تخليه كازار كسش در پي نيست – زحمتي مي برم از مردم نادان كه مپرس ! اما آنچه بايد در اينجا درباره ي دستشويي تركها برجسته كرد اين است كه هر كدام پيشخوان و باجه ي دريافتي دارند كه نگو نپرس ، هر چند دستشوييهايشان نيز همواره تميز است ، آبكي(مايع) در آن هست ، و در بيرون رفت از آن نيز دستمال آغشته به ماده ي ضدعفوني كننده به آدم مي فروشند . پول خوب ، سرويس خوب ، اين سرمايه داريست و قانون زندگي انساني در جهان امروز است . اگر پول ندهي سرويسي هم در كار نخواهد بود ، يعني ناچار مانند ايران پيوسته با دستشويي هاي گرفته ، شلوغ ، پلشت (كثيف) ، بدبو ، و بي سرويس روبرو خواهي بود .
اما جاده هاي تركيه كاستي بزرگي كه دارد كم نشان بودن يا بي نام و نشان و تابلو بودن آن است ، دست آورد يكراست و بي درنگ گران و ناياب بودن آهن در اين كشور . بگونه اي كه ما از زمان بيرون شد از ارزروم تا كنون هنوز حتي يك نشان يا تابلوي نشانگر شمار كيلومترهاي مانده به شهرهاي بزرگ يا كوچك پيش رو توي جاده نديده ايم ! جاده در كناره ي رود ارس كه به سوي مرز ايران در جنبش است ، كشيده شده ، رود گل آلود و خروشاني كه من از آن عكسهاي زيادي برداشته ام ، اما پس از سه ساعت و نيم پيمودن اين جاده نمي دانيم كجا هستيم ، يكراست داريم به دغوبايزيد مي رويم يا نخست از آغري كه مركز استانيست خواهيم گذشت ! در درازي اينهمه راه تنها و تنها يك تابلو در كنار جاده به چشم مي خورد كه كيلومترهاي مانده به سه روستاي كم نام و نشان تر روي آن نوشته شده بود : تا Karabag هفت كيلومتر (كه اينك از ميان آن گذشتيم ) ، تا Akyala پانزده كيلومتر (كه تا دقايقي ديگر از ميانش خواهيم گذشت) ، و سرانجام تا Akcakale شانرده كيلومتر (كه گويا بي درنگ پس از Akyayla جاي دارد ) . به هر روي همين دشواري در ايران به گونه ي بسيار زننده تري خودنمايي مي كند ، آيا در ايران نيز آهن گران و ناياب است ؟ به ياد دارم چند سال پيش هنگامي كه پس از بازديد كوتاهي از آبشار مارگون با خودروي سواري مي خواستم از آنجا به سوي اقليد و آباده بروم ، بدنبال بي نام و نشان بودن جاده راه را گم كردم ، و در جاده اي افتادم كه پس تر دانستم بسوي مرودشت مي رفت . من به اميد ديدن تابلويي همينجور شانسي پپيش مي رفتم ، اما هر چه مي رفتم به جايي نمي رسيدم ، در جاده به هیچ روی تابلويي ديده نمي شد و كسي هم نبود كه بتوان از او راهنمايي خواست . اما آنچه در اينجا من را بيش از هر چيز آزار داد گم كردن راه نبود ، اين بود كه پس از پيمودن بيش از سد كيلومتر راه نادرست ، سرانجام به تابلويي رسيدم كه روي آن نوشته شده بود : يا زهرا ! و يا كمي آنسوتر : ماشاء الله ! و يا چند كيلومتر آنسوتر : يا ضامن آهو !
به هر روي رود خروشان و گل آلودی كه تا اكنون دست چپ جاده بود ، اين زمان پس از گذر ما از روي يك پل ، در سوي راست ما سرگرم گذر ، عشوه گري ، و هماهنگ با جاده در پيچ و تاب است :


فريبا كه ديگر از بس هر چه مي رويم به جايي نمي رسيم ، و از ايستادنهاي بيجاي ميان راه تابش (حوصله) سر رفته است ، مي كوشد به آسايش بپردازد ، وحيد ديگر سرحال است ، تلوزيون خاموش ، و يك آهنگ آرام تركي از پخش ماشين در حال پخش شدن است . با اين حال همچنان درست نمي دانيم كجا هستيم ، ولي ناچار ديگر بايد جايي نزديك آغري يا دغوبايزيد باشيم . يعني گزينه ديگري نيست .
هفت فرودين هشتاد و هفت ، يازده و چهل و شش دقيقه به گاه آنكارا ، ايغدير : تنها پنج شش تن رهنورد ترك ديگر در ماشين بازمانده . دوري (فاصله) از ايغدير تا دغوبايزيد پنجاه و پنج كيلومتر است . به گمانم دوازده و پنجاه دقيقه دغوبايزيد باشيم ، يعني ساعت پانزده به گاه ايران ، كه به هر روی بسيار دير است . گمان مي رود با اين چگونگي بسيار ميلي متري به ماشينهاي ماكو – تهران برسيم ، يا شايد هم هرگز نرسيم . زيرا به هر روي دورن شد به ايران نيز بي تشريفات نيست .
از نويسنده ي اين وبلاگ پیش از این يك رمان (پاره آهن لعنتي) ، چندین گفتار(مقاله) ، دو سه مورد بررسي ادبی(نقد)، و چندین مورد داستان کوتاه و سروده(شعر) در مطبوعات كشور به چاپ رسيده است . سفرنامه ي پيش رو نيز يادگار گشت و گذار اوست در كشور همسايه -تركيه- در نوروز هشتاد و هفت .