22-سدمترجلوتر دست راست
بدين ترتيب پس از بيرون زدن از هتل چون جاي ويژه اي در نگرمان نبود در راه چنين پيمان نهاديم كه در ايستگاه لب دريا سوار بر يكي از همين ميني بوسها كه كرايه شان يك تا يك و نيم لير بود شده ، با آن تا پايان خط برويم و از توي آن همينجور شهر را تماشا كنيم ، پس از پياده شدن از اين مي ني بوس نيز مي توانستيم بي درنگ سوار بر مي ني بوس ديگري شده با آن هم تا پايان راه برويم ، و تا پايان شب همينجور با مي ني بوسها سراسر شهر را بگرديم ، اما در اين ميان اگر هم جايي به نگرمان جالب مي رسيد يا اگر از سواريهاي پي در پي خسته مي شديم ، به هر روي خط يازده (پياده روي)چيزي نگفته بود . به هر روي براي آغاز با اين روش سوار بر مي ني بوسي شده و مي ني بوس نيز همينجور براي خود پيش مي رفت ، و ما نيز محو تماشاي چشم اندازهاي پيرامون كه نخست از يك سو لب دريا و از ديگر سو ساختمان بود و سپس از دو سو ساختمانهاي رنگارنگ بودند ، شديم و هرگز خيال پياده شدن نداشتيم . كه در اين ميان رفته رفته به جاهايي رسيديم كه بسيار جالب بود و همانند آنها را در هيچ جايي تا كنون نديده بوديم : ساختمانهايي كهن در كرانه ي لب دريا كه گاه همچون پرتگاهي بود ، و چشم اندازهايي بس تازه ، و بسيار بسيار ديدني . به هر روي ديگر آخرهاي راه هم بود ، اين بود كه برتري داديم در همينجا پياده شويم . همين كار را كرديم و اين بار به گام زدن پرداختيم به يك سوي ، همينجور مغازه ها ، چيزهاي براي فروش ، و مردم را چك مي كرديم :
و در اين ميان از كسي پرسيديم كه اين پيرامون ساختماني باستاني آيا هست و رويهمرفته جاهاي ديدني آنتاليا كجاست ؟ در اينجا مايه ي شگفتي آن بود كه يار در خانه بود و ما گرد جهان مي گشتيم ، آب در كوزه بود و ما تشنه لبان مي گشتيم ! يعني ما در ميان جاهاي ديني آنتاليا گام بر مي داشتيم و پي در پي از جاهاي ديدني آنتاليا پرس و جو مي كرديم . در واقع ما هم اكنون جايي از شهر بوديم ، يعني در جايي پياده شده بوديم كه نمي دانستيم كجاست، با اين حال در ميان جاهاي زيبا ، باستاني ، و ديدني شهر گام بر مي داشتيم . بدين ترتيب آنكس نشاني بسيار ساده اي به ما داد . يعني تنها با انگشت به سويي نشانه (اشاره) كرد و گفت :سد متر جلوتر ، دست راست ! كه ما همين كار را كرديم و در اوج شگفتي به جاهايي بس تازه رسيده ايم كه حتي انديشه اش در گمانمان نمي گنجيد! به گونه اي كه بي درنگ خانم به فيلم گرفتن و من با دوربين ديجيتال گوشي سوني اريكسون همراهم به عكس گرفتن پرداختم و عكسهاي بي شمار از گوشه هاي گوناگون و چشم اندازهاي رنگارنگ و بسيار گونه گون برداشتم . مسجدي با چند منار اينسو و آنسو ، چند ساختمان ديگر كه بدرستي نمي دانستم بازمانده ي چه چيزهايي بود ، و همچنين يك رستوران كه ساختماني بسيار كهن داشت كه ما ندانستيم كه اين در بنياد ساختمانش كهن بود يا نو ، اما به هر روي به سبكي كهن ساخته شده بود . با پافشاري مي خواستند به ما چيزي بدهند بخوريم اما پسينگاه بود و ما ميل به خوردن نداشتيم ، اين بود كه نپذيرفتيم . به هر روي ساختمان آن به ساختمان گرمابه ي كهن بستك كه دوروبر يك ماه پيش در يك رهنوردي سه تايي (با محمود و سعيد با پژو دويست و شش محمود )از آن بازديد كرده بوديم براستي بسيار همانند بود . گذشتيم . در جايي فواره اي بسيار زيبا و ويژه روي كف زمين درست كرده بودند ، كه جهانگردان و كودكان به تماشاي آن ايستاده بودند . كار اين فوراه بسيار ديدني و تا اندازه اي شگفت انگيز بود به گونه اي كه من همانند آن را تا كنون در جايي نديده بودم . از اين فوراه نيز خانم دست كم چند دقيقه فيلم گرفت . به هر روي كار آن بدين سامان بود كه نخست اندكي آب از سوراخهاي دور كفي(سطحي) گرد(دايره اي )بر روي زمين بيرون مي زد و بي درنگ بريده(قطع) مي شد ، سپس اين كار در زماني درازتر انجام مي شد ، بار سوم ناگهان آب از سوراخهاي مياني بيرون مي زد به فرمي ديگر ، و آنگاه از سوراخ مياني ناگهان آب فراواني يكراست بسوي بالا فوران مي كرد و به همين فرم كار دنبال مي گرديد . در بخشهايي از كار چنان بود كه انگار كرمهايي از جنس بلور از سوراخها به بيرون پرتاب مي گردند .
از اين پس به فيلمبرداري و عكس برداري از چند ساختمان تاريخي ديگر پرداختيم :


يك جا بستني فروش دست فروشي بود و خانم هوس بستني كرده بود . ما از مرد بستني فروش كه پوشش ويژه اي بر تن داشت عكس برداشتيم :
و او نيز هنگام جاي دادن بستني در ليواني بيسكويتي براي خانم ، مسخره بازي درآورد و كوشيد ما را بخنداند ، كه رفتار او برايمان بسيار دلپذير رخ نمود . با اين حال مرد بستني هاي كوچولويش را به بهاي گزاف دو لير مي فروخت كه من زورم آمد براي خودم هم يكي بخرم ! با اين حال خانم گفت بستنيش بسيار خوشمزه است ، و من با خود انديشيدم كه پس اين بسيار خوب شد كه گره(عقده)خوردن بستني هاي آنتاليا به دلش نماند . به هر روي ما در اينجا تا زماني به عكس و فيلم گرفتن پرداختيم كه هوا سراسر تاريك شد و ديگر عكس و فيلمهايمان آن چگونگي دلخواه را نداشت . اين بود كه يك بار ديگر به بازارهاي پيرامون و دم دست بازگشتيم براي خريدن يك پوشيدني براي خود خانم يا يك يادگاري بدردبخور براي خودمان از آنتاليا . در بنياد خانم براي براي بسياري از پيرامونيانش چيزهايي خريده و لي براي خودش هنوز هيچ يادگاريي چيزي نخريده بود! چيزي كه نشاني از آنتاليا در آن باشد ، و يادآور اين شهر و بازديد از آن . پس بدين آهنگ به فروشگاههاي بسياري سر زديم و چيزهايي مانند پوشش و قاپ هاي هنري دربردارنده ي چشم اندازهايي از آنتاليا را از نگر گذرانديم و سرانجام يكي از اين قابها را (كه به نگرمان بهتر رسيد) به بهاي پنج لير خريداري كرديم . اما در اين هنگام كه كه تنها دوروبر ساعت هفت و نيم شب به گاه آنتاليا بود ، بيشتر مغازه ها ديگر داشتند مي بستند و ما هم چون ديگر كاري نداشتيم ، سرانجام آهنگ بازگشت كرديم ، و هر چند من در پي پياده رويهاي پي در پي از بامداد تا كنون بي پايان(بي نهايت) خسته بودم ، خانم گفت چندان خسته نيست كه جاي شگقتي نداشت زيرا به هر روي او بيش از من به آسايش پرداخته بود . چون نخواستيم دربست بگيريم ، و از سويي ديگر تا اندازه اي ديرهنگام بود ، ناچار سرايستگاه اندكي الاف شديم . يعني خط دير رسيد و چند مي ني بوسي هم كه آمد از بخت بد سي لايف نمي رفت . چنين بود كه بدنبال خستگي چون ايستگاه سندلي و نشستننگاه هم نداشت ، ناچار بر لبه ي پياده رو نشستيم ، و چون چند مي ني بوس ديگري هم كه آمد باز سي لايف نمي رفت ، گمان كرديم ما ايستگاه مناسبي را براي رفتن به سي لايف برنگزيده ايم ، مانند كسي كه بايد به سمت راست برود اما به ماشينهايي كه در حال رفتن به سمت چپ هستند دست تكان مي دهد ! و اين بيشتر در پي گم كردن سمت و سو از سوي هر كس روي مي دهد . اين بود كه برخاستيم و در حالي كه از سمت سويي كه مي رفتيم چندان مطمئن نبوديم همينجور در خيابان به سويي پيش مي رفتيم تا به خياباني رسيديم كه درآن پليسي داشت رفت و آمد ماشينها را كنترل مي كرد . اين بود كه در حالي كه مي خواستيم از پهناي خيابان گذر كنيم از پليسي (شمار پليسهادر شهرآنتاليا بسيار بسيار انگشت شمار بود و اين نشان از امنيت بالاي موجود در اين شهر داشت ، و بر همين پايه ديگر نياز به پليس درآن احساس نمي شد ) كه در آنجا داشت رفت و آمد ماشينها را در آنجا كنترل مي كرد سوي رفتن به سي لايف را جويا شديم ، اما پليس كه هم منش و هم تيپ او همچون يك پليس راستين بود ، به نشان دادن سمت و سوي رفتن به سي لايف به ما بسنده نكرد ، بلكه با آنكه سرش چندان خلوت به نگر نمي رسيد ، نخست ما را از خيابان گذر داد ، آنگاه در سمت ديگر خيابان ما را بسوي ايستگاه ماشنهاي سي لايف راهنمايي كرد . رفتاري كه ما از آن بسيار ذوق كرديم ، و من هنگامي كه آنها را در ذهن خودبا پليسهاي ميهني سنجش كردم چاره اي مگر شرمساري و افسوس نداشتم . به هر روي در پي اين راهنمايي و كمك درست و بيگفتگوي پليس آنتاليا ما بزودي سوار بر مي ني بوسي شديم كه به سمت سي لايف مي رفت و با همان كرايه ي هميشگي هر تن يك لير و پانزده كوروش ، بيست دقيقه ديگر ، مانند هر بار سر خيابان سي لاف پياده مان كرد . تا هتل گام زديم ، پاسپورتمان را داديم و يكراست به اتاق سيسد و پنج رفتيم كه اينك ديگر وحيد در آن سرگرم تماشاي بسته ي(جعبه)جادويي بود . پس از جابجايي پوشش و اندكي خستگي در كردن فريبا به تماشاي فيلمهايي كه گرفته بوديم نشست ، و من كه تا آن زمان مجال نيافته بودم حتي يك واژه بنويسم ،در اوج خستگي سرانجام نوشتن اين يادداشت ها را آغاز كردم . سپس همراه با خانم دكتر بخش كوچكي از فيلمها را تماشا كرديم . آنگاه به شام خوردن نشستيم كه مانند اين چند شب تن و گوجه فرنگي و نوشابه ي ليمويي همراه با پياز بود ، چيزي كه داستانش را در آغاز يادداشت هاي همان ديشب نوشته ام ، ولي آنچه ديشب ننوشته ام را هم به هر حال هم اكنون خواهم نوشت : داستان ديسكو رفتن من و وحيد كه اين هم ساعت بيست و دو دقيقه ي شب روي داد .
از نويسنده ي اين وبلاگ پیش از این يك رمان (پاره آهن لعنتي) ، چندین گفتار(مقاله) ، دو سه مورد بررسي ادبی(نقد)، و چندین مورد داستان کوتاه و سروده(شعر) در مطبوعات كشور به چاپ رسيده است . سفرنامه ي پيش رو نيز يادگار گشت و گذار اوست در كشور همسايه -تركيه- در نوروز هشتاد و هفت .