پس از بازگشت از مزگت ، اين بار خانم آماده ي بيرون رفتن بود ! در حالي كه من در پي راهپيمايي هاي از بامداد تا كنون به سختي نياز به آسايش داشتم . اما خانم گفت كه تابش (حوصله اش )به سر آمده و در نبود ما همه اش درو ديوار را نگاه كرده است . اين بود كه من گفتم ‌: پس دست كم بگذار نخست چاي بخوريم . وحيد گفت : من چاي نمي خورم ، شما برويد پايين پذيرايي هتل چاي بخوريد ، من خواهم آمد . ما دوروبر ده دقيقه تا يك ربع در پذيرايي هتل در اشكوب همكف به چای خوردن پرداختيم ، اما هیچ آگاهی از وحيد نرسید . این بود که هنگامي كه من بالا آمدم ببينم داستان چيست (چه خبر است؟) ديدم وحيد نه تنها خواب تشريف دارد ، كه تا همینجایش ده موش مرده خواب ديده ! به هر روی هنگامی که بیدارش کردم ، وحید گفت: تاب(حوصله) ندارم ، شما خود برويد ! این بود که من در پذيرايي هتل از كساني كه بودند (بويژه پيشخدمت قبرسي حسين كه چند واژه اي انگليسي بلد بود ، و همچنين يكي از راننده ها كه چند واژه اي پارسي مي دانست ) يك بار ديگر پيرامون جايهاي ديدني آنتاليا پرسشهايي كردم ، اما حسين كه گویا به هيچ روي سخن و گفتگوي ما را درنیافته بود ، در ميان بهت و شگفتي من ، انگار كه من نام يا نشاني هايش را پرسيده باشم ، رفت و كارت شناسايي قبرسيش را آورده به ما نشان داد ! و ديگري هم كه بسيار بسيار كم فارسي مي دانست در ميان سخنانش پی در پی می گفت :لارا ! خوب لارا نامی دخترانه است ، ولی ما ندانستيم آهنگ او از بر زبان آوردن پی در پی اين واژه براستی چه چيزي بود ؟ يعني او هم به گمانم يا بدرستي سخن و پرسش ما را درنيافته بود يا براي پاسخ به آن به اندازه ي بسنده واژگان پارسي در چنته نداشت ، و يا اگر هيچكدام از اين دو نبود ، پس بي گمان پاسخ پرسش ما را به هر روی نمي دانست . سرانجام ما خود به همراه خانم پس از گرفتن پاسپورتمان همينجور الله بختكي از هتل بيرون زديم .