X
تبلیغات
سه روز در آنتالیا

سه روز در آنتالیا

گزارش گشت و گذاری نوروزی در آنتالیا

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط ناصر دهقان  | 

سالن چشم به راهي (انتظار) فرودگاه مهرآباد تهران ، ساعت نه و چهل و سه دقيقه ، نه فروردين هشتاد و هفت ، چشم براه پرواز ساعت ده و ده دقيقه به آهنگ شهر خودمان : ما بامداد بسيار زود يعني ساعت  شش از ماكو به تهران رسيديم ، و با در نگرداشت اين كه ساعت راه افتادن ترن چهارده و پنجاه دقيقه بود ، به پيشنهاد وحيد، پيمان نهاديم كه اگر بليت پرواز داشته باشند ، با هواپيما بر گرديم . اين بود كه وحيد را به فرودگاه فرستاده ، به همراه خانم به راه آهن رفتيم ، كه اگر بليت پرواز بود ، ما در همان راه آهن بليتهاي ترن را پس داده ( هفتاد درسد بهاي بليت را تا سه ساعت پيش از راه افتادن قطار پس می دادند) ، بي درنگ به فرودگاه می رفتیم ، چون مي دانستيم كه ساعت پرواز به آهنگ ولايت اگر بليت مي داشتند ساعت ده و ده دقيقه بود . و اگر هم بليت گير نمي آمد ، این وحيد بود که به راه آهن مي آمد . به هر روي با وحيد هماهنگي كرديم و وحيد توانست سه بليت به آهنگ شهر خودمان هر كدام به بهاي شست هزار و سيسد تومان بگیرد ، كه در پي آن ما هم سه بليت ترن خود را پس داده ( نوزده هزار و پانسد تومان پول از بيست و هفت هزار و نهسد تومان بهمان بازگردانده شد ) ، با تاكسي به كرايه ي سه هزار تومان بسوي فرودگاه راه افتاديم ، و چنین است که اينك پس از بازرسيهاي پي در پي و گرفتن كارت پرواز ، در سالن چشم براهي پرواز نشسته ايم . در هنگام بازرسي به خانم گير دادند كه مانتويتان كوتاه است و سرانجام نيز تا از او تعهد نگرفتند ، پروانه ي پرواز بدو داده  نشد .

      اما ديروز ما بسيار دير به دغو بايزيد رسيديم ، يعني تنها دوروبر ساعت سيزده به گاه آنكارا . و تا آمديم به خود بجنبيم و با دادن پنج لير براي هر تن به آقاي مي ني بوس دار به مرز بازرگان برسيم ، شد ساعت هفده به گاه تهران . در مرز بازرگان درست همانند راه رفت ، هردو سوي ترك و ايراني بسيار دست كشيدند(دست به دست كردند : درنگ يا معطل كردند) و كار تا ساعت هفده و سي دقيقه به درازا انجاميد . پس از پايان كارهاي گمركي هميشگي (معمول)و گذر از مرز ، بي درنگ با يك دربست دوهزار و پانسد توماني به پايانه ي ماكو رفتيم . تا آنجا رسيديم نيز ساعت هژده بود ، و پس از رسيدن به آنجا نيز بي درنگ سوار ولووهاي در آستانه ي راه افتادن ماكو-تهران شديم (با كرايه نه هزار تومان براي هر كس) ، اما چون ناهار و بامدادانه نخورده بوديم و تنها شب پيش از آن در يك رستوران سر راهي شام خورده بوديم ، براي جلوگيري از تلف شدن (جان به جان آفرين واگذار كردن) وحيد را فرستاديم تا پيش از راه افتادن ماشين ساندويچي چيزي بخرد و خودم نيز از بوفه ي ترمينال دوچيبس (يكي فلفلي و ديگري سركه نمكي) خريدم ، كه در اين هنگام نيز وحيد سر رسيد . به هر روي وحيد که سه ساندويچ همبرگر به بهاي هزار و پانسد تومان گرفته بود ، باخنده گفت كه پولش را هم با چه دلخوشيي پرداخت كرده است ! چون در تركيه براي هر كدام از يك چنين ساندويچهايي مي بايست دست كم چهار پنج لير ( يعني سه هزار و دويست تا چهار هزار تومان ) پرداخت مي كردي . اما در ماكو اين ساندويچها را وحيد حتي از ديگر جاهاي ايران هم ارزانتر خريداری کرده بود .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط ناصر دهقان  | 

 

ده و بيست و هشت دقيقه به گاه آنكارا ، دماي بيرون هژده درجه سلسيوس : باز اينجا كه پمپ بنزيني و فروشگاهي و دستشوييي است ، براي يك خستگي در كردن چند دقيقه اي نگه داشته بود ، خانم دستشويي هزارتوماني رفت ، وحيد گفت كه فورس ماژور نيست و ايران مي رود ، و سرانجام من نيز خودم را گوشه كناره ي تاريكي تهي و آسوده ساختم :  بهر يك تخليه كازار كسش در پي نيست – زحمتي مي برم از مردم نادان كه مپرس ! اما آنچه بايد در اينجا درباره ي دستشويي تركها برجسته كرد اين است كه هر كدام پيشخوان و باجه ي دريافتي دارند كه نگو نپرس ، هر چند دستشوييهايشان نيز همواره تميز است ، آبكي(مايع) در آن هست ،‌ و در بيرون رفت از آن نيز دستمال آغشته به ماده ي ضدعفوني كننده به آدم مي فروشند . پول خوب ، سرويس خوب ، اين سرمايه داريست و قانون زندگي انساني در جهان امروز است . اگر پول ندهي سرويسي هم در كار نخواهد بود ، يعني ناچار مانند ايران پيوسته با دستشويي هاي گرفته ، شلوغ ، پلشت (كثيف) ، بدبو ، و بي سرويس روبرو خواهي بود .

      اما جاده هاي تركيه كاستي بزرگي كه دارد كم نشان بودن يا بي نام و نشان و تابلو بودن آن است ، دست آورد يكراست و بي درنگ گران و ناياب بودن آهن در اين كشور . بگونه اي كه ما از زمان بيرون شد از ارزروم تا كنون هنوز حتي يك نشان يا تابلوي نشانگر شمار كيلومترهاي مانده به شهرهاي بزرگ يا كوچك پيش رو توي جاده نديده ايم ! جاده در كناره ي رود ارس كه به سوي مرز ايران در جنبش است ، كشيده شده ، رود گل آلود و خروشاني كه من از آن عكسهاي زيادي برداشته ام ، اما پس از سه ساعت و نيم پيمودن اين جاده نمي دانيم كجا هستيم ، يكراست داريم به دغوبايزيد مي رويم يا نخست از آغري كه مركز استانيست خواهيم گذشت ! در درازي اينهمه راه تنها و تنها يك تابلو در كنار جاده به چشم مي خورد كه كيلومترهاي مانده به سه روستاي كم نام و نشان تر روي آن نوشته شده بود : تا Karabag هفت كيلومتر (كه اينك از ميان آن گذشتيم ) ، تا Akyala پانزده كيلومتر (كه تا دقايقي ديگر از ميانش خواهيم گذشت) ، و سرانجام تا Akcakale  شانرده كيلومتر (كه گويا بي درنگ پس از Akyayla جاي دارد  ) . به هر روي همين دشواري در ايران به گونه ي بسيار زننده تري خودنمايي مي كند  ، آيا در ايران نيز آهن گران و ناياب است ؟ به ياد دارم چند سال پيش هنگامي كه پس از بازديد كوتاهي از آبشار مارگون با خودروي سواري مي خواستم از آنجا به سوي اقليد و آباده بروم ، بدنبال بي نام و نشان بودن جاده راه را گم كردم ، و در جاده اي افتادم كه پس تر دانستم بسوي مرودشت مي رفت . من به اميد ديدن تابلويي همينجور شانسي پپيش مي رفتم ، اما هر چه مي رفتم به جايي نمي رسيدم ،  در جاده به هیچ روی تابلويي ديده نمي شد و كسي هم نبود كه بتوان از او راهنمايي خواست . اما آنچه در اينجا من را بيش از هر چيز آزار داد گم كردن راه نبود ، اين بود كه پس از پيمودن بيش از سد كيلومتر راه نادرست ، سرانجام به تابلويي رسيدم كه روي آن نوشته شده بود  : يا زهرا ! و يا كمي آنسوتر : ماشاء الله ! و يا چند كيلومتر آنسوتر : يا ضامن آهو !

      به هر روي رود خروشان و گل آلودی كه تا اكنون دست چپ جاده بود ، اين زمان پس از گذر ما از روي يك پل ، در سوي راست ما سرگرم گذر ، عشوه گري ، و هماهنگ با جاده در پيچ و تاب است :

 

فريبا كه ديگر از بس هر چه مي رويم به جايي نمي رسيم ، و از ايستادنهاي بيجاي ميان راه تابش (حوصله) سر رفته است ، مي كوشد به آسايش بپردازد ، وحيد ديگر سرحال است ، تلوزيون خاموش ، و يك آهنگ آرام تركي از پخش ماشين در حال پخش شدن است . با اين حال همچنان درست نمي دانيم كجا هستيم ، ولي ناچار ديگر بايد جايي نزديك آغري يا دغوبايزيد باشيم . يعني گزينه ديگري نيست .

 

هفت فرودين هشتاد و هفت ، يازده و چهل و شش دقيقه به گاه آنكارا ، ايغدير : تنها پنج شش تن رهنورد ترك ديگر در ماشين بازمانده . دوري (فاصله) از ايغدير تا دغوبايزيد پنجاه و پنج كيلومتر است . به گمانم دوازده و پنجاه دقيقه دغوبايزيد باشيم ، يعني ساعت پانزده به گاه ايران ، كه به هر روی بسيار دير است . گمان مي رود با اين چگونگي بسيار ميلي متري به ماشينهاي ماكو – تهران برسيم ، يا شايد هم هرگز نرسيم . زيرا به هر روي دورن شد به ايران نيز بي تشريفات نيست .      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0  توسط ناصر دهقان  | 

به هر روي هم اينك ساعت دوازده و چهل و نه به گاه تركيه و دماي بيرون چهارده درجه سلسيوس است ، هر چند هنوز از جايهاي جنوبي و گرمتر تركيه بيرون نرفته ، و به كوهها و قلل پوشيده از برف نرسيده ايم . وحيد باز هم با كناردستيش سخت گرم گرفته ، درباره ي چيزهاي گوناگون مانند مولانا ، قونيه(شهر مولانا در تركيه-آيا مولانا در تركيه شناخته شده است؟)، الفباي فارسي يا عربي ، شهرهاي توي راه و نامهاي آنان ، و . . . سرگرم گفتگوست . ما هم اكنون ديگر درياچه را پشت سر گذاشته و جاده ي ما ديگر جاده ي زيبا و خيال انگيز كنار درياچه ي پري دير نيست . اگر بيراهه نگفته باشم به گمانم چيزي نزديك چهل و پنج دقيقه تا يكساعت راه ما از كنار درياچه ي پري دير و شهرها و روستاهاي كناره ي آن گذشت ولي اكنون جاده تا اندازه ي زيادي هموار است و تنها تپه هاي كم بلنداي و نيم پوشيده از درخت و نيم پوشيده از برف پيرامونمان را در برگرفته است . آسمان نيز نيمه ابري تا بيشتر ابري است و از پرتو سوزان آفتاب نشاني نيست .

 

چهارده و هژده به گاه آنكارا : براي ناهار ايستاده است . ما هر كدام يك بشقاب جگر(مرغ)خورديم با اندازه ي دلخواه نان ، و خانم به همراه يك كاسه ماست ، رويهمرفته به بهاي بيست لير ترك . نكته ي جالب اين كه در اينجا بر سر ميز آب ليمو گذاشته بود ،و فلفل و نمك نيز كه همواره بر سر ميز تركها ديده مي شود . در اين ميان شاگرد با برسهاي بزرگي كه در ايران با آن جارو مي كنند ، با آب و سابون به شستشوي ماشين پرداخت . همچنين يك سواري ديگر هم كه روبروي رستوران پارك كرده بود ، به همين شيوه و با همين گونه جارو و آب و سابون در كار شستشوي خودرو خود بود . به اين ترتيب شايد بر همين پايه است كه در تركيه همواره تا اين اندازه ماشينها تميز و نو ، با جلا و جلوه ، و سابون زده به نگر مي رسند . همچنين هواي بيرون در اينجا سيزده درجه سانتيگراد است ، كه براي ما كه پوشش گرمي بر تن نداريم و كتهايمان اين بار نيز در كيفهايمان در سندوق پايين ماشين جا مانده است (چون در آنتاليا هوا سرد نبود)، اندكي سرد به نگر مي رسد . اما چون مانند هميشه و هر جا ، اينحا نيز دستشويي پولي بود ، تنها من يواشكي در يك جاي آرام خودم را تهي ساختم ، ، اما وحيد و خانم دكتر از خير يا شرش گذشتند ، چون به هر روي گويي دستشويي چندان تندو تيزي هم نداشتند .

 

شانزده و ده دقيقه به گاه آنكارا ، پايانه ي قونيه : اينجا دما اندكي بالاتر است ، هفده درجه سانتيگراد . باز هم به همان راه و روش شناخته شده و هميشگي كه پيشتر گفتم ، اين بار در پايانه ي قونيه هستيم . قونيه جاي زندگي ، مرگ ، و آرامگاه مولانا جلال الدين محمد بلخي عارف پرآوازه ي سده ي هفتم هجري خورشيدي ، شهريست بزرگ ، و براي خود در تركيه نام يك استان و همچنين مركز استان است . من توي راه كه مي آمدم دست كم چندين مزگت (مسجد)كهنه و نو و در دست ساخت ديدم ، به هر روي قونيه شهر بزرگ و پيشرفته اي به نگر مي رسيد . با اين همه مردم آن بيشتر داراي پوشش و روسري هستند . در اين مجال من رفتم و كاپشن خودم و خانم را از كيف چيزهايمان در سندوق ماشين برداشتم . رهنوردان قونيه همچنان در كار سوار شدن هستند . من نمي دانم اينها كجا مي روند ولي به گمان نيرومند به دغو بايزيد نمي آيند ، چون به نگر نمي رسد آنجا كاري داشته باشند . اكنون درست هنگام نماز پسين است ، اما ماشينهاي تركيه هرگز براي نماز جايي نمي ايستند ، تنها در پايانه ها براي سوار و پياده كردن رهنورد ، يا در كنار رستورانهايي كه مسجدي نيز در كنار‌ آنها ديده نمي شود ، براي خوردن و آشاميدن ، يا در پايان دستشويي رفتن . به هر روي اكنون ديگر ماشين  در كار بيرون رفتن از قونيه (kovnia)است ، اما بالاي سر خانه ها و آپارتمانهاي قونيه ، افزون بر صفحه هاي خورشيدي و منبع آب ، دودكشهاي زيادي نيز به چشم مي خورد .      

 

هفت فرودين هشتاد وشش ، ارز روم ، ساعت هفت بامداد به گاه آنكارا ، دما هفت درجه ي سانتيگراد : اين بار در پايانه ي ارز روم هستيم ، هوا آفتابي ، و براي پيشگيري از آسيب پرتوهاي آن پرده را كشيده ايم . ديشب نيمه شب ماشين در كنار يك رستوران و پمپ بنزين نزديك بيست دقيقه ايستادن بيجايي داشت ، دما دو درجه ي سانتيگراد بود ، در مياني ماشين باز ، و سرما به درون مي خزيد . اما ما هر چه به مغز خود فشار آورديم كه در اين ساعت دو و سي دقيقه ي نيمه شب ( به گاه آنكارا ) ، و در اين هواي بسيار سرد ، اينجا براي چه نگه داشته بود ، به هيچ روي خردمان ره به جايي نبرد (عقلمان قد نداد) . بيشتر رهنوردان پياده شده ، رفته بودند در رستوران نشسته بودند ، اما چند تن كه وحيد نيز يكي از آنها بود ، اگر دنيا را آب مي برد ، آنها را خواب مي برد . به هر روي در اينجا نيز مانند ديگر پايانه ها چند تايي پياده و شماري نيز سوار شده اند ، ساعت هفت و هشت دقيقه ، و اتوبوس هم اينك دوباره راه افتاد (من و فريبا در هنگام ايستادن نيمه شبي در اتوبوس روي سندليهاي خود مانده بوديم .)  

 

دما نه درجه ي سانتيگراد ، ساعت هشت و پنج دقيقه به گاه آنكارا : اينجا براي بامدادانه در كنار رستوراني نگهداشته است ، و شايد دستشويي رفتن يا خستگي در كردني . وحيد همچنان خواب است ، خانم به خيال سردي پياده نشد ، ولي خود من پياده شده ، دوري زدم ، كه به هيچ روي سرد نبود ، چون به هر روي هوا آفتابي است . شام خوردن ديشبمان هم داستان خنده داري از آب درآمد ، كه چون ماشين راه افتاد اكنون نمي توان نوشت . تلوزيون همچنان روشن است و به نگر مي رسد كانالهاي ماهواره اي را مي گيرد . چندين كانال همچون آيينه ، بي كمترين لرزش تصويري ، يا اختلال در گيرندگي . اين كه چگونه در اتوبوس مي توان ماهواره گرفت پرسشي است كه به هر روي شايسته ي بررسي بيشتر است . به هر روي اكنون شاگرد كراواتي ، و سي و چهار پنج ساله آغاز كرده است به پخش كيك و بي درنگ پس از آن چاي ، نسكافه ، يا نوشابه ، كه گويا تنها پذيرايي امروز خواهد بود ، و از اين رو مي توان به جاي بامدادانه به آن نگاه كرد . 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط ناصر دهقان  | 

هفت فروردين هشتاد و هفت ، در راه برگشت ، اسپارتا ، ساعت يازده و چهل به گاه آنكارا (چهارده و هفت دقيقه به گاه تهران) : در ترمينال اسپارتا هستيم . اين ماشينهاي رهنوردبري تركيه كه همه شان هم ولوو هستند براي خود راه و روش ويژه اي دارند كه بازگوكردنشان تهي از بامزگي(خالي از لطف) نيست . اتوبوسهاي رهنوردبري تركيه درست بگاه(بموقع)راه مي افتند ، ولي به هر شهر توي راه كه مي رسند به پايانه ي آن مي روند . شايد بپرسيد خوب براي چه كاري ؟ در كردار آنها در اين پايانه ها رهنوردان اين شهرها را پياده و رهنورداني را كه در آنجا ، براي آنجايي كه آنها مي روند بليت خريده اند را ، سوار مي كنند . براي نمونه ماشين ما كه امروز ساعت نه بامداد به گاه آنكارا از آنتاليا به آهنگ دغوبايزيد راه افتاده است ، اين شهر اسپارتا اكنون سومين شهريست كه به پايانه ي آن درون شده و در هر پايانه رهنوردان اين شهرها را پياده كرده و همچنين در اين شهرها به آهنگ شهرهاي پيش رو (هر كدام از شهرهاي توي راه از اسپارتا تا دغوبايزيد)هر بار رهنورد زده است . به هر روي در اينجا نيز مانند ايران در ولووهايشان دو مونيتور كارگذاشته اند ، يكي جلو ، و ديگري در ميان . كه در يك زمان بيست و چهار ساعته مانند ايران آنها هم دو تا فيلم نمايش مي دهند . اما نايكساني بسيار چشمگير اين مونيتورهاي آنان با مال ايران اين است كه اين تلوزيونهاي آنها در همه ي راه كانالهاي گوناگون ترك را مانند آيينه روشن و بي برفك مي گيرد . هم اكنون نيز كانال Canli را گرفته اند كه سراسر به موزيك و پايكوبي (رقص ) و آواز ويژگي دارد . ولي در ايران چون موجهاي تلوزيوني و مخابراتي (موبايل) در ميان راه هرگز نيرومند نيست (بسيار كم جان است)اين كار شدني نيست كه تلوزيون اتوبوسها بتوانند كانالهاي تلوزيون را نيز دريافت كنند . وانگهي اگر هم شدني بود ، كانالهاي تلوزيوني ايران در بيشتر زمانها ، چيزي كه بجاي بدرد آوردن سر رهنورد ، آنها را سرگرم كند براستي ندارد ، كه اين نيز به هر روي از بدبختي هاي بزرگي است ، كه مانند همه ي چيزهاي ديگر به فرمانروايان كشور يا دست كم دگرگوني راه و روش آنان بستگي دارد .

 

آغري دير شهر كنار درياچه ي پري دير ، ساعت دوازده و هفده دقيقه به گاه آنكارا (چهارده و پنجاه به گاه تهران) : اين شهر بسيار زيبا در كناره ي خيال انگيز پري دير جاي دارد . شهريست پيچ در پيچ ، در كنار درياچه اي كه پيرامون آن را كوهها و تپه هاي هم اكنون تا اندازه اي سرسبز و جاي جاي پوشيده از برف . در اينجا نيز ماشين چند تن از رهنوردان را پياده كرد و از اين همين رو من مجال يافتم اين چند واژه را درباره اين درياچه و شهر زيباي كناره ي آن يادداشت كنم . اما اين را نمي دانم كه اين درياچه كه بدون دودلي آب آن شيرين است ، آب آن آشاميدني نيز هست يا نه ؟ ولي به گمان فراوان آري . كه اين با درنگرداشت اين كه انگشت شمار درياچه هاي ايران مانند اروميه ، پريشان ، و . . .چيزي مگر انباني از نمك نيستند ، و پيرامونشان هيچ چيز مگر  شوره زار نيست ، نكته ي بسيار بسيار ارجداريست ، درياچه چند كشوري  خزر هم كه آبش تلخ است و با اين كه شور نيست ، آشاميدني هم نيست ، هر چند از همين رو به هر حال مي توان گفت تاب آوردني تر است .

 

دوازده و بيست و شش دقيقه به گاه آنكارا (چهارده و پنجاه و هشت به گاه تهران ) : يكي از خواننده هاي ترك كه بسيار چاق است و چند آن پيش در كانال كانلي در كار خواندن بود ، صفيه نام داشت ، و مجري اين تلوزيون هم كه هم اكنون در كار اجراي برنامه است ، مهربان نام دارد ، كه خانمي است جوان . به هر روي چند آن پيش از ما پذيرايي شد . يكي ديگر از نايكساني هاي ارجدار ميان ماشين هاي رهنوردبري ايران و تركيه همين نايكساني در چگونگي پذيرايي آنهاست . در ايران در ماشينهاي رهنوردبري عادي كه به هيچ روي پذيرايي نيست ، اما در ماشينهاي ولوو نيز چنان كه همه مي دانيم چگونگي پذيرايي بدين سبك است كه در همان آغاز كار يك بسته با بي ادبي هرچه پايان ناپذيرتر روي شما مي اندازند و مي روند و اين تا پايان رهنوردي تست ، خواه دوساعت ، خواه سي ساعت . كه بسته ها نيز هميشه دربردارنده ي يك كيك يا يك كلوچه است ، به همراه يك ليوان دورانداختني (يك بار مصرف) براي خوردن آب . در تركيه اما پذيرايي آنها براستي بسيار باكلاس و آموزنده است ، بويژه براي ما ايرانيان . و آنهم در بيشتر زمانها بدين فرم كه شاگرد هر شش ساعت يك بار گاري چرخداري را كه روي آن نوشيدني هاي گوناگون ( سه گونه نوشابه ي سرد) به همراه چاي كيسه اي و نسكافه جاي دارد ، در ميان سندلي هاي رهنوردان جابجا مي كند ، و رهنوردان مي توانند هر بار نوشيدني دلخواه خود را برگزينند . و بي گمان تصديق مي فرماييد كه ميان آن پذيرايي تا اين روش و شيوه ي پذيرايي ، نايكساني از زمين تا آسمان است . همچنين آب آشاميدني درون ولوو بسيار باكلاس تر از ايران و ديگر گونه است . مانند ايران نيست كه خودت بخواهي بروي و با ليواني از يك فلاسك بزرگ آب برداري . بجاي آن در ماشينهاي رهنوردبري تركيه هر گاه تشنه شدي ، خيلي باكلاس شاگرد را (كه هميشه هم تميز ، اتوكشيده ، و باكراوات است ) آواز مي دهي ، و او يكي از اين آوند(ظرف)هاي دورانداختني آب را كه ديگرگون با ايران بتري فرم نيست ، بجاي آن چيزيست هشت گوش با اندازه هاي ده در ده در ده سانتي متر ، را به تو پيشكش مي كند تا نوش جان نمايي ، و پس از خوردن نيز شاگرد خودش مي آيد آوند تهي را از تو مي گيرد و در آشغالي مي اندازد . زيرا در ماشينهاي تركيه مانند ايران كنار هر سندلي يك پلاستيك يا سطل آشغال آويزان نيست و تنها يك آوند آشغال بزرگ در همان ميان ماشين در جايي دور از ديد و دسترس جاي دارد ، و تو هر گاه آشغالي چيزي داشته باشي يا بايد به راننده بدهي يا خودت برداري آن را در آن آوند بيندازي . ديگر اين كه در ماشينهاي رهنوردبري تركيه هرگز كسي سخن نمي گويد ، يا دست كم با آواز بلند سخن نمي گويد . همچنين با آن كه در تركيه سيگار كشيدن داستانيست بسيار همه گير ، در ماشينهاي رهنوردبري آن به هيچ روي كسي سيگار دود نمي كند . افزون بر اين ، مگر در هنگام پذيرايي ، خوردن چيزي در ماشين هرگز معمول نيست ، هر چند ما يواشكي آجيل خورديم و پوست آن را در پلاستيكي كه با خود داشتيم گردآورديم . و سرانجام بايد گفت كه راننده نيز ، بسيار باكلاس و باكراوات ، مگر به كار رانندگي خود نمي پردازد ، هيچگونه آوايي از او بلند نيست و شنيده نمي شود .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط ناصر دهقان  | 

بدين ترتيب پس از بيرون زدن از هتل چون جاي ويژه اي در نگرمان نبود در راه چنين پيمان نهاديم كه در ايستگاه لب دريا سوار بر يكي از همين ميني بوسها كه كرايه شان يك تا يك و نيم لير بود شده ، با آن تا پايان خط برويم و از توي آن همينجور شهر را تماشا كنيم ، پس از پياده شدن از اين مي ني بوس نيز مي توانستيم بي درنگ سوار بر مي ني بوس ديگري شده با آن هم تا پايان راه برويم ، و تا پايان شب همينجور با مي ني بوسها سراسر شهر را بگرديم ، اما در اين ميان اگر هم جايي به نگرمان جالب مي رسيد يا اگر از سواريهاي پي در پي خسته مي شديم ، به هر روي خط يازده (پياده روي)چيزي نگفته بود . به هر روي براي آغاز با اين روش سوار بر مي ني بوسي شده و مي ني بوس نيز همينجور براي خود پيش مي رفت ، و ما نيز محو تماشاي چشم اندازهاي پيرامون كه نخست از يك سو لب دريا و از ديگر سو ساختمان بود و سپس از دو سو ساختمانهاي رنگارنگ بودند ، شديم و هرگز خيال پياده شدن نداشتيم . كه در اين ميان رفته رفته به جاهايي رسيديم كه بسيار جالب بود و همانند آنها را در هيچ جايي تا كنون نديده بوديم : ساختمانهايي كهن در كرانه ي لب دريا كه گاه همچون پرتگاهي بود ، و چشم اندازهايي بس تازه ، و بسيار بسيار ديدني . به هر روي ديگر آخرهاي راه هم بود ، اين بود كه برتري داديم در همينجا پياده شويم . همين كار را كرديم و اين بار به گام زدن پرداختيم به يك سوي ، همينجور مغازه ها ، چيزهاي براي فروش ، و مردم را چك مي كرديم :

و در اين ميان از كسي پرسيديم كه اين پيرامون ساختماني باستاني آيا هست و رويهمرفته جاهاي ديدني آنتاليا كجاست ؟ در اينجا مايه ي شگفتي آن بود كه يار در  خانه بود و ما گرد جهان مي گشتيم ، آب در كوزه بود و ما تشنه لبان مي گشتيم ! يعني ما در ميان جاهاي ديني آنتاليا گام بر مي داشتيم و  پي در پي از جاهاي ديدني آنتاليا پرس و جو مي كرديم . در واقع ما هم اكنون جايي از شهر بوديم ، يعني در جايي پياده شده بوديم كه نمي دانستيم كجاست، با اين حال در ميان جاهاي زيبا ، باستاني ، و ديدني شهر گام بر مي داشتيم . بدين ترتيب آنكس نشاني بسيار ساده اي به ما داد . يعني تنها با انگشت به سويي نشانه (اشاره) كرد و گفت :سد متر جلوتر ، دست راست ! كه ما همين كار را كرديم و در اوج شگفتي به جاهايي بس تازه رسيده ايم كه حتي انديشه اش در گمانمان نمي گنجيد‌! به گونه اي كه بي درنگ خانم به فيلم گرفتن و من با دوربين ديجيتال گوشي سوني اريكسون همراهم به عكس گرفتن پرداختم و عكسهاي بي شمار از گوشه هاي گوناگون و چشم اندازهاي رنگارنگ و بسيار گونه گون برداشتم . مسجدي با چند منار اينسو و آنسو ، چند ساختمان ديگر كه بدرستي نمي دانستم بازمانده ي چه چيزهايي بود ، و همچنين يك رستوران كه ساختماني بسيار كهن داشت كه ما ندانستيم كه اين در بنياد ساختمانش كهن بود يا نو ، اما به هر روي به سبكي كهن ساخته شده بود . با پافشاري مي خواستند به ما چيزي بدهند بخوريم اما پسينگاه بود و ما ميل به خوردن نداشتيم ، اين بود كه نپذيرفتيم . به هر روي ساختمان آن به ساختمان گرمابه ي كهن بستك كه دوروبر يك ماه پيش در يك رهنوردي سه تايي (با محمود و سعيد با پژو دويست و  شش محمود )از آن بازديد كرده بوديم براستي بسيار همانند بود . گذشتيم . در جايي فواره اي بسيار زيبا و ويژه روي كف زمين درست كرده بودند ، كه جهانگردان و كودكان به تماشاي آن ايستاده بودند . كار اين فوراه بسيار ديدني و تا اندازه اي شگفت انگيز بود به گونه اي كه من همانند آن را تا كنون در جايي نديده بودم . از اين فوراه نيز خانم دست كم چند دقيقه فيلم گرفت . به هر روي كار آن بدين سامان بود كه نخست اندكي آب از سوراخهاي دور كفي(سطحي) گرد(دايره اي )بر روي زمين بيرون مي زد و بي درنگ بريده(قطع) مي شد ، سپس اين كار در زماني درازتر انجام مي شد ، بار سوم ناگهان آب از سوراخهاي مياني بيرون مي زد به فرمي ديگر ، و آنگاه از سوراخ مياني ناگهان آب فراواني يكراست بسوي بالا فوران مي كرد و به همين فرم كار دنبال مي گرديد . در بخشهايي از كار چنان بود كه انگار كرمهايي از جنس بلور از سوراخها به بيرون پرتاب مي گردند .

      از اين پس به فيلمبرداري و عكس برداري از چند ساختمان تاريخي ديگر پرداختيم :

يك جا بستني فروش دست فروشي بود و خانم هوس بستني كرده بود . ما از مرد بستني فروش كه پوشش ويژه اي بر تن داشت عكس برداشتيم :

و او نيز هنگام جاي دادن بستني در ليواني بيسكويتي براي خانم ، مسخره بازي درآورد و كوشيد ما را بخنداند ، كه رفتار او برايمان بسيار دلپذير رخ نمود . با اين حال مرد بستني هاي كوچولويش را به بهاي گزاف دو لير مي فروخت كه من زورم آمد براي خودم هم يكي بخرم ! با اين حال خانم گفت بستنيش بسيار خوشمزه است ، و من با خود انديشيدم كه پس اين بسيار خوب شد كه گره(عقده)خوردن بستني هاي آنتاليا به دلش نماند . به هر روي ما در اينجا تا زماني به عكس و فيلم گرفتن پرداختيم كه هوا سراسر تاريك شد و ديگر عكس و فيلمهايمان آن چگونگي دلخواه را نداشت . اين بود كه يك بار ديگر به بازارهاي پيرامون و دم دست بازگشتيم براي خريدن يك پوشيدني براي خود خانم يا يك يادگاري بدردبخور براي خودمان از آنتاليا . در بنياد خانم براي براي بسياري از پيرامونيانش چيزهايي خريده و لي براي خودش هنوز هيچ يادگاريي چيزي نخريده بود! چيزي كه نشاني از آنتاليا در آن باشد ، و يادآور اين شهر و بازديد از آن . پس بدين آهنگ به فروشگاههاي بسياري سر زديم و چيزهايي مانند پوشش و قاپ هاي هنري دربردارنده ي چشم اندازهايي از آنتاليا را از نگر گذرانديم و سرانجام يكي از اين قابها را (كه به نگرمان بهتر رسيد) به بهاي پنج لير خريداري كرديم . اما در اين هنگام كه كه تنها دوروبر ساعت هفت و نيم شب به گاه آنتاليا بود ، بيشتر مغازه ها ديگر داشتند مي بستند و ما هم چون ديگر كاري نداشتيم ، سرانجام آهنگ بازگشت كرديم ، و هر چند من در پي پياده رويهاي پي در پي از بامداد تا كنون بي پايان(بي نهايت) خسته بودم ، خانم گفت چندان خسته نيست كه جاي شگقتي نداشت زيرا به هر روي او بيش از من به آسايش پرداخته بود . چون نخواستيم دربست بگيريم ، و از سويي ديگر تا اندازه اي ديرهنگام بود ، ناچار سرايستگاه اندكي الاف شديم . يعني خط دير رسيد و چند مي ني بوسي هم كه آمد از بخت بد سي لايف نمي رفت . چنين بود كه بدنبال خستگي چون ايستگاه سندلي و نشستننگاه هم نداشت ، ناچار بر لبه ي پياده رو نشستيم ، و چون چند مي ني بوس ديگري هم كه آمد باز سي لايف نمي رفت ، گمان كرديم ما ايستگاه مناسبي را براي رفتن به سي لايف برنگزيده ايم ، مانند كسي كه بايد به سمت راست برود اما به ماشينهايي كه در حال رفتن به سمت چپ هستند دست تكان مي دهد ! و اين بيشتر در پي گم كردن سمت و سو از سوي هر كس روي مي دهد . اين بود كه برخاستيم و در حالي كه از سمت سويي كه مي رفتيم چندان مطمئن نبوديم همينجور در خيابان به سويي پيش مي رفتيم تا به خياباني رسيديم كه درآن پليسي داشت رفت و آمد ماشينها را كنترل مي كرد . اين بود كه در حالي كه مي خواستيم از پهناي خيابان گذر كنيم از پليسي (شمار پليسهادر شهرآنتاليا بسيار بسيار انگشت شمار بود و اين نشان از امنيت بالاي موجود در اين شهر داشت ، و بر همين پايه ديگر نياز به پليس درآن احساس نمي شد ) كه در آنجا داشت رفت  و آمد ماشينها را در آنجا كنترل مي كرد سوي رفتن به سي لايف را جويا شديم ، اما پليس كه هم منش و هم تيپ او همچون يك پليس راستين بود ، به نشان دادن سمت و سوي رفتن به سي لايف به ما بسنده نكرد ، بلكه با آنكه سرش چندان خلوت به نگر نمي رسيد ، نخست ما را از خيابان گذر داد ، آنگاه در سمت  ديگر خيابان ما را بسوي ايستگاه ماشنهاي سي لايف راهنمايي كرد . رفتاري كه ما از آن بسيار ذوق كرديم ، و من هنگامي كه آنها را در ذهن خودبا پليسهاي ميهني سنجش كردم چاره اي مگر شرمساري و افسوس نداشتم . به هر روي در پي اين راهنمايي و كمك درست و بيگفتگوي پليس آنتاليا ما بزودي سوار بر مي ني بوسي شديم كه به سمت سي لايف مي رفت و با همان  كرايه ي هميشگي هر تن يك لير و پانزده كوروش ، بيست دقيقه ديگر ، مانند هر بار سر خيابان سي لاف پياده مان كرد . تا هتل گام زديم ، پاسپورتمان را داديم و يكراست به اتاق سيسد و پنج رفتيم كه اينك ديگر وحيد در آن سرگرم تماشاي بسته ي(جعبه)جادويي بود . پس از جابجايي پوشش و اندكي خستگي در كردن فريبا به تماشاي فيلمهايي كه گرفته بوديم نشست ، و من كه تا آن زمان مجال نيافته بودم حتي يك واژه بنويسم ،در اوج خستگي سرانجام نوشتن اين يادداشت ها را آغاز كردم . سپس همراه با خانم دكتر بخش كوچكي از فيلمها را تماشا كرديم . آنگاه به شام خوردن نشستيم كه مانند اين چند شب تن و گوجه فرنگي و نوشابه ي ليمويي همراه با پياز بود ، چيزي كه داستانش را در آغاز يادداشت هاي همان ديشب نوشته ام ، ولي آنچه ديشب ننوشته ام را هم به هر حال هم اكنون خواهم نوشت : داستان ديسكو رفتن من و وحيد كه اين هم ساعت بيست و دو دقيقه ي شب روي داد .       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:55  توسط ناصر دهقان  | 

پس از بازگشت از مزگت ، اين بار خانم آماده ي بيرون رفتن بود ! در حالي كه من در پي راهپيمايي هاي از بامداد تا كنون به سختي نياز به آسايش داشتم . اما خانم گفت كه تابش (حوصله اش )به سر آمده و در نبود ما همه اش درو ديوار را نگاه كرده است . اين بود كه من گفتم ‌: پس دست كم بگذار نخست چاي بخوريم . وحيد گفت : من چاي نمي خورم ، شما برويد پايين پذيرايي هتل چاي بخوريد ، من خواهم آمد . ما دوروبر ده دقيقه تا يك ربع در پذيرايي هتل در اشكوب همكف به چای خوردن پرداختيم ، اما هیچ آگاهی از وحيد نرسید . این بود که هنگامي كه من بالا آمدم ببينم داستان چيست (چه خبر است؟) ديدم وحيد نه تنها خواب تشريف دارد ، كه تا همینجایش ده موش مرده خواب ديده ! به هر روی هنگامی که بیدارش کردم ، وحید گفت: تاب(حوصله) ندارم ، شما خود برويد ! این بود که من در پذيرايي هتل از كساني كه بودند (بويژه پيشخدمت قبرسي حسين كه چند واژه اي انگليسي بلد بود ، و همچنين يكي از راننده ها كه چند واژه اي پارسي مي دانست ) يك بار ديگر پيرامون جايهاي ديدني آنتاليا پرسشهايي كردم ، اما حسين كه گویا به هيچ روي سخن و گفتگوي ما را درنیافته بود ، در ميان بهت و شگفتي من ، انگار كه من نام يا نشاني هايش را پرسيده باشم ، رفت و كارت شناسايي قبرسيش را آورده به ما نشان داد ! و ديگري هم كه بسيار بسيار كم فارسي مي دانست در ميان سخنانش پی در پی می گفت :لارا ! خوب لارا نامی دخترانه است ، ولی ما ندانستيم آهنگ او از بر زبان آوردن پی در پی اين واژه براستی چه چيزي بود ؟ يعني او هم به گمانم يا بدرستي سخن و پرسش ما را درنيافته بود يا براي پاسخ به آن به اندازه ي بسنده واژگان پارسي در چنته نداشت ، و يا اگر هيچكدام از اين دو نبود ، پس بي گمان پاسخ پرسش ما را به هر روی نمي دانست . سرانجام ما خود به همراه خانم پس از گرفتن پاسپورتمان همينجور الله بختكي از هتل بيرون زديم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:55  توسط ناصر دهقان  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:50  توسط ناصر دهقان  | 

پس از آن به خانه آمديم . راستي يادم رفت بگويم كه مي خواستيم از ميوه فروشي موز و يا پرتقال بخريم اما موز هر كيلو چهار لير و پرتقال هر كيلو دو نيم لير بود كه بر پايه ي گراني بيش از پيش و بهاي بسيار گزاف از خيرش گذشتيم . به هر روي پس از رسيدن دوباره به هتل و آمدن به اتاقمان ، خانم بي درنگ به آسايش پرداخت ، اما من و وحيد پس از استراحتي كوتاه به مسجد رفتيم !

مسجد بسيار دور بود و درازي راهش توانمان را گرفت . با اين حال زماني كه به مسجد رسيديم (همه ي راه دو كيلومتري را پياده پيموديم )تازه بانگ گفته شد و همين كه آمديم دستنماز بگيريم و به درون مسجد رفتيم ، ديدم نماز برپا شده است :

نكته ي شنيدني درباره ي دستنماز خانه و دستشويي مسجد اين كه دستنمازخانه خود ساختمان جداگانه ي گنبدي شكلي بود  ، مانند ساختمان خود مسجد ، اما در اندازه ه اي بسي كوچكتر . روي قفسه هايي زنگ زده در بيرون از دستشويي در ميان بهت و شگفتي ما دمپايي هايي چوبي گذاشته شده بود ، همچنين شلنگهاي توي دستشويي هاي بي آفتابه كوتاه بود . كه همه ي اينها  چنان كه پيشتر نيز گفتم گوياي يك چيز بيشتر نيست و آن گراني پلاستيك و فراورده هاي پتروشيمي است در تركيه كه آنرا از بيرون به درون مي آورند .

پولي نبودن دستشويي مسجد و رايگان بودن آب آشانيدني آن در كشوري كه گرد مركز سرمايه داري و پول مي چرخد هم از ديگر چیزهای برجسته است ! به هر روي زماني كه من و وحيد به درون مسجد رفتيم ركعت دوم يا سوم نماز بود ، كه در اين ميان من مجال را مغتنم شده از جماعت دوروبر بيست تا سه تني سرگرم نماز چند عكس برداشتم :

يك تن آن ته مسجد روي سكويي چوبي به بلندي يك گز ، هر چند همگام با گروه ، اما جداگانه در حال نماز گزاردن بود ، و بازمانده در يك رده همان روبروي مزگت و رو به قبله . و در مهراب گفته ي (عبارت) فول وجهك شطرالمسجد الحرام روي پارچه اي بزرگ نوشته و درست در ديد و روبروي نمازگزاران آويزان بود . به هر روي پيشوا(امام) كلاهي سرخ رنگ و دستاري سپيد بر سر مي داشت و چيزي كه مايه ي بسي شگفتي بود آن بود كه ايشان سبيل داشت و نمي دانم بر كدام بنياد ريش مبارك را از ته تراشيده بود ! نماز هم به زبان عربي خوانده شد هر چند من شنيده ام كه در برخي جايهاي تركيه هنوز هم نماز به زبان تركي خوانده مي شود . پس از پايان يافتن نماز نيز باز من و وحيد جنگي چند عكس ديگر از كف مسجد برداشتيم تا بتوانيم بي درنگ همراه با ديگران از مزگت بيرون برويم . نكته ي گيراي ديگر اين كه از زمان گفته شدن بانگ تا تهي شدن مسجد از نمازگزاران همه اش رويهمرفته ده دقيقه هم به درازا نيانجاميد و خود جناب پيشوا نيز با يك ماشين راننده دار در حالي كه ژستي شگفت انگيز به خود گرفته بود ، جايگاه را پشت سر گذاشت (ترك كرد) ، و ما نيز دوباره همان راه دراز را با پاي پياده به خانه بازگشتيم .

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:26  توسط ناصر دهقان  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط ناصر دهقان  | 

پس از بازگشت به آنتاليا و پياده شدن مانند هميشه در ايستگاه سي لايف ، نخست براي شب يك كيلو گوجه فرنگي به بهاي يك و نيم لير به همراه يك نوشابه ي گازدار ليمويي يك و نيم ليتري به بهاي يك و هفتاد و پنج سدم لير خريداري كرديم ، آنگاه در يك رستوران به ناهار خوردن نشستيم . ناهاري هم كه سفارش داديم چيزي بود مانند كتلت يا شامي خودمان ، به همراه پياز سرخ شده ، به همراه پياز سرخ شده ، به همراه باز اندكي برنج ، به همراه مانند هميشه فلفل ، گوجه فرنگي ، و نان باگت ، كه هر دست (پرس) آن را به بهاي ارزان و خرسند كننده ي بيش از شش لير دو رستوراندار خانم پايمان شمار نكردند و ديگر مانند برخي رستورانهاي ديگر پول سرويس يا چيزي از اين دست افزون بر ارزش خوردني ، كسي ازمان درخواست نكرد . به هر روي اين رستوراندارن باانصاف دو خانم هر دو تا اندازه اي فربه بودند ، يكي داراي پوشش (حجاب اسلامي)به شيوه ي زنان ديندار ترك ، و ديگري بي پوشش به سبك زنان پيشرو ، كه اين دومي هيچ زباني نمي دانست مگر تركي حتي در اندازه هاي بسيار پيش پا افتاده و چند واژه ايش . اما زن نخستين (زن پوشش دار و اسلامي) هنگامي كه وحيد از او پرسيد كه : نو كورديش ، نو پرشين ، نو اربيك ، در ميان شگفتي ما ناگهان پاسخ داد : اكي ، تركيش ، عربيك ! كه در اين هنگام ناگهان وحيد مجال را براي سربه سر او گذاشتن بسيار خوب(مغتنم) يافت ، و روي به او در حالي كه نمي توانست جلوي خنده ي خود را بگيرد ، اين بار به زبان عربي پرسيد : لحم خنزير موجود ؟ كه در اين هنگام خانم مسلمان ترك به يك باره ، و در حالي كه دستش را به نشانه ي هرگز نپذيرفتن در هوا تكان مي داد و با لبخند به بخش اندروني رستوران باز مي گشت ، روي به ما (خطاب به ما)فرياد زد : لا ، حرام ، حرام ! و اين در حالي بود كه خانم چاق و بي پوشش در  بخش ديگر سخت در كار سرخ كردن كتلتها و آماده كردن سفارش ما بود ، و پس از اين هم كه ناهارمان را برايمان آورد و ما سرگرم خوردن شديم ، روي ميز كنار دستي دفتر و دستك خود را گسترد و به انجام حساب كتاب ناروشني پرداخت .        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:19  توسط ناصر دهقان  | 

شش فروردين هشتاد و هفت ، با وحيد و فريبا در هتل اسرائيل در آنتاليا، شب سوم : همين چند آن پيش شام خورديم ، مانند دو شب گذشته تن ماهي همراه با نان ، گوجه فرنگي و پياز (كه همين امروز از يك ميوه فروشي در همين دوروبر خريديم به بهاي نه چندان گران هر كيلو يك لير ، و در همين جا بايد افزود كه گوجه فرنگيهاي آنتاليا براستي چه اندازه خوشگل ، تميز ، و شيك هستند ! ، به هر روي چون گوجه فرنگي و پيازهايي كه با خودمان از ايران آورده بوديم ديگر ته كشيده بود ناچار به خريد شديم ) ، فلفل ، خيار شور ، و امشب افزون بر اينها به همراه يك نوشابه ي گاز دار ليمويي . خانم چيزهايش را سامان مي دهد چون همين فردا برنامه ي بازگشت داريم . اين سومين شبيست كه در آنتاليا و در همين هتل بسر برده ايم . وحيد يكي از كانالهاي تلوزيون تركيه را گرفته است . ساعت ده شب به گاه آنكاراست . امروز بامداد برابر برنامه ريزي انجام شده در شب گذشته رفتيم كمر(kemer)، يكي از جاهاي ديدني پيرامونی آنتاليا ، يعني در چهل ، چهل و پنج كيلومتري باختري آن :

درباره كمر رويهمرفته مي توان گفت جايي است بسيار زيبا ، باكلاس ، تروتميز، همچنين بسيار دنج ، و سرسبز ، ويژه ي گردشگر بيكار شيفته ي طبيعت : 

جلوه هاي ويژه ي آن نيز بازار بسيار باكلاس :

 

ساختمانها و خانه هاي ويلايي بسيار خوش ساخت و زيبا :

كوههاي كشيده شده ي گاه پوشيده از برف ، گاه پوشيده از درخت ، تا كنار دريا :

و سرانجام سرسبزي و آراستگي درياكنار آن است :

با اين حال تنها دستفروشاني كه در همه ي تركيه به چشم ما خورد چند خانم دستفروش در همين كمر بود :

همچنين در جايي در همين كمر خانمهايي را همگام با مردان در كار انجام كارهاي ساختماني و جابجا كردن گاريهاي پر از گل ديديم (چيزي كه همانند آنرا در جاي ديگري نديديم): 

افزون بر اين از شوربختي يا بدشانسي ما ، در اين روز در كمر باد بسيار تندي مي ورزيد و گرد و خاك برخاسته از آن بسيار آزاردهنده بود ، و بويژه خانم دكتر را بسيار بيشتر از من و وحيد كلافه كرد :

به هر روی ما همينجور بي آهنگ (هدف) در كمراينسو و آنسو مي رفتيم و به همين روش نيز از بسياري جاهايش بازديد كرديم ، و عكس و فيلم گرفتيم . در اين روز وحيد اندكي چگونگي پرخاشگرانه اي به خود گرفته و نمي دانم چرا هر آن آماده ي درگيري زباني بود ، بيشتر با فريبا نه با من . زيرا من پيشاپيش از روحيه ي لجبازيش آگاه بوده ، حواسم به او بود ، و از همين رو  سربسرش نمي گذاشتم . اما در بازار كمر همه ي بهاءها به يورو و رويهمرفته همه چيز از خود آنتاليا گرانتر بود . و از همين رو در آنجا ناهار نخورديم . بدين ترتيب پس از گشت و گذاري چهار – پنج ساعته با يك مي ني بوس با كرايه ي هر تن پنج لير به آنتاليا برگشتيم (راه رفت را دربست به بهاي چهل لير ترك با يك تاكسي كه نخست بهاي پنجاه ليري را به ما پيشنهاد داد و ما نپذيرفتيم ، و بجاي آن ما چهل لير را بدو پيشنهاد داده بوديم ) .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:1  توسط ناصر دهقان  | 

ورزشگاه مصطفي كمال آتاترك در مركز شهر جاي داشت . اين بود كه ما با يك تاكسي دربست به بهاي ده لير يكراست به آنجا رفتيم . زماني كه به آنجا رسيديم ساعت از هفت و نيم گذشته بود و آواي برانگيزش(تشويق) و هلهله ي تماشاگران به آسمان بلند بود . ورزشگاه (استاديوم)براي ماشين ها پاركينگ داشت ، كه از آنها براي درونشد به پاركينگ البته پول مي گرفت . به هر روي ما پس از رسيدن به آنجا به شماره اي كه مريچ از خودش به ما داده بود زنگ زديم ببينيم كجا هستند ، آمده اند يا نه ، ولي دودلي نداشتيم كه او به همراه دوستانش هم اكنون در ورزشگاه در كار برانگيزش دسته ي (تيم)دلخواهشان بودند . اما چنين نبود . در پاسخ تماس ما مريچ گفت كه ما داريم مي آييم ورزشگاه ، شما ده دقيقه ي ديگر نیز درنگ نمایید و چشم براه بمانيد . چنين كرديم . گفتيم ده دقيقه چيزي نيست . اين بود كه بی درنگ براي گرفتن بليت دست بكار شديم و بزودي دو بليت به بهاي ده لير(هر كدام پنج لير)خريداري كرديم . مردم در رده(صفي)اي چهل پنجاه تني كه البته زود پيش مي رفت ، همچنان در كار درونشد به ورزشگاه بودند . البته اين رده ي مردم در خيابان بسته نشده بود . زيرا ورزشگاه در كردار(در عمل) يك در بنيادين (اصلي) در كنار خيابان داشت كه هر كس بدون دشواري يا پرداخت پولي با گذشتن از اين در نخست به حياط ورزشگاه راه مي يافت . در كردار باجه ي فروش بليت و درب كنترل بليت و درونشد به جايگاه تماشاگران در اين حياط جاي داشت . به هر سرنوشت(تقدير)براي گذران ده دقيقه پس از گرفتن بليت ما در همين حياط دوري زديم . از همين جا نيز تماشاگراني كه در بخش بالاي ورزشگاه نشسته بودند ديده مي شدند و همچنين نورافكن هاي چهارگوشه ي ورزشگاه از درون همين حياط نيز پيدا بود . تماشاگران همچنان در كار آمدن به ورزشگاه بودند ولي با وجود گذشتن بيش از بيست دقيقه از مريچ و دوستانش نشاني(خبري) نبود . اين بود كه پس از رايزني(مشورت)با وحيد سرانجام يك بار ديگر با مريچ تماس گرفتم ولي مريچ اين بار گفت كه با دشواري بزرگي روبروست ، و شگفت انگيز آن كه سرانجام گفت كه اين دشواري بزرگ چيزي مگر ترافيك(درهمفشردگي)نيست ، در حالي كه در اين چند روز ما در آنتاليا چيزي به نام ترافيك به چشم نديده بوديم . به هر روي نگر وحيد اين بود كه گويا دروغي در كار است و داستان چيز ديگريست كه شايد نمي خواهند به ما بگويند . به هر روي در اين هنگام من و وحيد اندكي دل دل كرديم كه آيا ديگر ارزش دارد به درون برويم يا نه ، زيرا ديگر زمان زيادي از بازي گذشته و حتي نيمه ي دوم هم آغاز شده بود . به هر سرنوشت سرانجام بلت هايمان را به انگشت شمار  كساني كه همچنان در كار گرفتن بليت بودند فروختيم (بليت ها را پس نگرفتند) و انديشيديم كه چون ديگر پايان بازيست ، شايد اين يك ربع بازمانده را مانند ورزشگاههاي ايران آزاد بگذارند ! اما چنين نشد ، و ما دوروبر ده دقيقه پيش از پايان بازي ، و پيش از اين كه بدنبال سوت پايان بازي و يورش تماشاگران به درب برون رفت با دشواري روبرو شويم ، پس از برداشتن چند عكس شبانه و نه چندان آشكار از ورزشگاه ، نورافكن هاي آن ، و تا جايي كه مي شد تماشاگران ، از ورزشگاه بيرون زديم :

 

 

و پس از اندكي راهپيمايي اين بار نيز با يك مي ني بوس به هتل بازگشتيم ، و پس از خوردن شام كه امشب نيز مانند شب پيش تن ماهي ،  پياز ، گوجه فرنگي ، نوشابه ، و نان بود ، بازمانده ي شب را به تماشاي تلوزيون و آسايش پرداختيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط ناصر دهقان  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  توسط ناصر دهقان  | 

چيزي كه يادم رفت در اينجا بگويم اينست كه هنگامي كه خواستيم سوار كشتي شويم و بدين آهنگ در ميان راه رفتن گاه كرايه ها را مي پرسيديم ، اين ملوانان ناگهان به انگليسي واژگاني را پشت سر هم مانند بلبل پيشكشمان مي كردند ، واژگاني دربردارنده ي اين كه يكساعت شما را در دريا مي گردانيم ، جاهاي گوناگون درياكنار را با كشتي به شما نشان مي دهيم ، با كرايه  بسيار پايين براي نمونه پنج لير براي هر تن . به هر روي ما پس از پياده شدن از كشتي ديگر جاهاي درياكنار را گشتيم ، و در اين راه نيز درست مانند پيش از سوار شدن به كشتي پي در پي رستورانداران در راه ما سبز مي شدند و ما را به خوردن ناهار فرامي خواندند ، كه ما هم از اين مجال سود جسته منوي آنها را از نگر مي گذرانديم ببينيم بهاي خوراكهايشان در چه اندازه هايي است ، چون سرانجام امروز بايد يكي از همين رستورانها را براي خوردن ناهار بر مي گزيديم . به هر روي با اين كه در اين هنگام آواي بانگ نماز نيمروز(پيشين)از مسجدهاي پيرامون بلند شد ما همچنان تا دوروبر نيم ساعت ديگر نيز به گشتن بخشهاي زيبا و كرانه اي پيش رو پرداختيم ، تا اين كه در پايان راه سرانجام از پله هايي بالا رفتيم كه در پايان آنها بي درنگ خانه هاي مردم بود و دنباله ي راه به درون كوچه ها راه مي يافت ، اين بود كه بر گشتيم و در يكي از همين رستورانها كه به نگرمان بهتر و اززانتر رسيده بود نشستيم به ناهار خوردن . ناهاري را هم كه برگزيديم هر دست ده لير بود ، و ما زماني دراز براي آماده شدن آن چشم براه مانديم . آفتاب اندكي تيز بود و آزارمان مي داد ، چون در هواي باز نشسته بوديم و سايبان بالاي سرمان چندان كارآيي نداشت . در اين ميان چيزي كه براستي بسيار شگفت انگيز بود اين بود كه پيش از آماده شدن ناهار ناگهان گارسون دو بتري آب گرم آورد ، سر ميز ما گذاشت و رفت ! درست است كه ما تشنه بوديم ولي آخر آب گرم هرگز تشنگي كسي را فرو نمي نشاند ! پس اين كه حكمت اين دو بتري آب براستي چه چيزي بود ، چيزي بود كه هرگز عقل هيچيك از ما بدان قد نمي داد . به هر روي گمانه هايي زديم و دودلي نداشتيم كه اين دو بتري آب هر چند بدرد آشاميدن نمي خورد ، هر چه بود حكمت بسيار كهن و ناگفته اي داشت و رايگان سر ميز ما گذاشته نشده بود .

      به هر روي پس از زماني دراز سرانجام خوردني ها آورده شد . خوراكها چنان كه پيشتر نيز گفتم و در شكل نيز ديده مي شود مانند هميشه آميخته اي بود از يك مشت برنج شل ، دويست گرم مرغ بدون استخوان كه به روش ويژه اي سرخ شده بود ، چند  شاخه سيب زميني سرخ شده (يا اندكي خلال سيب زميني) ، يك دانه گوجه فرنگي سرخ شده ، و يك دانه فلفل دراز ، و نان باگت مانند :

به هر روي هر چه بود سير كننده بود ، اما هنگامي كه در پايان ليست هزينه ها را خواستيم ، ديديم كه دهن سرويسها تنها هزينه ي سرويس را سه لير پايمان شمار كرده اند ، خوب سي لير هم كه خود ناهار بود ، و در اينجا بود كه ناگهان دوريالي مان افتاد كه پس بگو دو بتري آب در اينجا چه نقش سرنوشت سازي را بازي كرده است ! نقش بسيار سرنوشت ساز پول خرد ! بدين ترتيب كه دو بتري آب كه ارزش آن دولير بود با سي و سه لير ديگر مگر نمي شد سي و پنج لير ؟ اما كشوري كه پول خرد آن هزار و پانسد تومان است از ديد شما چه جور كشوريست ؟ به هر روي بزودي برخاستيم و اين بار براي ديد زدن مغازه ها و داشته هايشان از پله ها بالا آمده ، در خيابانها و كوچه هاي كناره اي (ساحلي) به جستجو پرداختيم . فريبا مي خواست براي همه ي دوروبريهايش دست كم يكي يك يادگاري كوچك بخرد . اين بود كه با بررسي داشته هاي فروشگاههاي كوچولوي چيزهاي تزييني و يادگاريهاي ويژه ي آنتاليا كه همگي در سمت درياكنار خيابان كرانه اي جاي داشتند ، پلاستيك خودمان را پر كرديم ، هر كدام به بهاي دو لير ، دو و نيم لير ، سه لير ، پنج لير ، و . . . چيزهايي كه خريديم سه قاب بزرگ بود از تصاوير آنتاليا ، دو گردنبند ويژه براي دخترخانمهاي دوروبر خانم ، و چند قاب كوچولوي ديگر . پس از اين به درون خيابانهاي عمود بر درباكنار رفتيم . خوب همه مي دانند كه تركيه كشور پارچه و پوشيدنيست ، اما راستش ما هر چه گشتيم پوشيدنيهاي شيك ، زيبا ، و ارزان يا دست كم شاد و برابر با سليقه مان پيدا نكرديم . با اين حال خانم دو تك پوش نيز از اينجا خريد ، و همچنين يك پازل براي بچه ي كوچولوي خواهر . با اين حال هنگامي كه خانم مي خواست براي خودش چيزي بخرد هر چه گشتيم چيزي كه بدرد بخورد به چشممان نخورد ، اين بود كه سوار بر يك مي ني بوس آهنگ بازگشت كرديم . اما هنگامي كه به خانه رسيديم بسيار دير يعني دوروبر ساعت شش پس از نيمروز (هژده يا شش پسين)به گاه آنكارا بود . از اين پس فريبا در هتل به آسايش پرداخت ، ولي من و وحيد نيم ساعت ديگر به آهنگ تماشاي بازي در استاديوم مصطفي كمال آتاتورك ، دوباره از هتل بيرون زديم .  

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:34  توسط ناصر دهقان  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:33  توسط ناصر دهقان  | 

برنامه ي فردا بامداد ديدن كردن از جاذبه هاي گردشگري آنتاليا بود .از اينرو به همين آهنگ دور و بر ساعت نه بامداد از خواب برخاستيم ، دوش گرفتيم ، در پذيرايي هتل در اشكوب همكف بامدادانه خورديم ، و همراه با دوربين فيلمبرداري و گوشي هاي همراهمان از هتل زديم بيرون . هتل اسراييل تا خيابان درياكناري دوري(فاصله ي)اندكي داشت ، اين بود كه تا ايستگاه مي ني بوسهاي درون شهري در لب دريا پياده پيموديم و در اين راه نيز در كنار تنديس كمال مصطفي آتاتورك عكس انداختيم :

به هر روي در ايستگاه ، همينجور شانسي بر مي ني بوسي سوار ، و آن نيز ما را در خيابان كرانه اي به سوي ژرفاي شهر جابجا مي كرد . اما پس از اين كه اندكي پيش رفتيم ، به جاهايي بسيار ديدني و زيبا رسيديم ، بنابراين بي درنگ در همين جا پس از پرداخت كرايه ي يك لير و پانزده كوروش براي هر تن از مي ني بوس پياده شديم و ناگهان چشم اندازهايي بس زيبا و يگانه را پيش روي خود يافتيم . از اين زمان تا نزديك ساعت دوي پس از نيمروز نا در آن دوروبر يكسره به تماشا ، فيلم و عكس گرفتن ، خوش بودن ، و گشت و گذار پرداختيم ، كه توصيف زيباييهاي اين چشم اندازهايي را كه ما در اين روز ديديم را من بر عهده ي عكسهايي كه با گوشي هاي سوني اريكسون مدل k750i خودم و وحيد برداشتيم واگذار مي كنم : 

به هر روي در بخشي از درياكنار آماده شده و زيبا كه برخي جايها به فرم پرتگاهي بود ، در برخي جايها درست تا لب آب خانه ساخته شده بود ، و درجاهايي ديگر رستوران و بار و فوراه و آبشارهايي كه به دريا مي ريخت و چنان بود كه از خوشگلي دل از هر بيننده اي مي ربود . همچنين در جاي جاي از كنار خيابان بسوي پايين پله مي خورد و تو مي توانستي با پايين رفتن از اين پله ها در يك شيب دلپذير كرانه اي در ميان گياهان و گونه هاي گونه گون به عشق و حال بپردازي و ناگهان مزه ي دلرباي شادي را زير دندانهايت بيازمايي . در يك جا نيز ما پس از پايين رفتن از اين پله ها به جاهايي رسيديم كه از يكسو رستورانها و مغازه ها بود و از ديگر سو يعني در درياكنار كشتي هاي كوچك تفريحي گردشگران يا مردم را سوار مي كردند و نزديك يكساعت روي آب و در دريا مي گرداندند ، و اينهم كه به هر روي بويژه براي برخي از گردشگران بسيار پركشش بود ، برگردان شده بود به پیشه ای پردرآمد براي مردم آنتاليا . به هر روی هنگامي كه خانم دلبستگي نشان داد كه اين داستان يكساعت روي دريا بودن و گشتن با كشتي در ساحل آنتاليا را بيازمايد ، در يك جا سوار بر يكي از اين كشتي ها شديم ، و كشتي نيز هنگامي كه شمار مشتريانش به دوروبر بيست بيست و پنج تن رسيد ، بي درنگ جنبش روي دريا و جاهاي كناره اي را آغاز كرد . در اين ميان خانم يكسره به فيلم گرفتن پرداخت و ما نيز با چهار پسر هژده تا بيست و دو ساله ي ازميري كه به گفته ي خودشان از ازمير براي هواداري از تيم شهرشان كه امروز ساعت هفت و نيم پس از نيمروز در ليگ برتر تركيه با تيم شهر آنتاليا بازي داشت به آينجا امده بودند ، گرم گرفتيم :

كشتي پس از راه افتادن به پخش موزيك پرداخت و اين جوانان كه يكي يك بير(آبجو)در دست داشتند ، در ميان خوردن آن با آهنگ تندي كه از بلندگو پخش مي شد ، در اينسوي كشتي آغاز كردند به دست زدن و پايكوبي . خانم ازشان فيلم گرفت و من در حالي كه وحيد در ميان آنان ايستاده بود ازشان عكس يادگاري برداشتم . همچنين همراه با آنها در هواخواهي از تيمشان شعارها و واژگاني را به فرمي هماهنگ و بسيار گيرا اجرا كرديم و هر بار با هم به گونه اي بسيار شادمانه و بي خيال خنديديم . از ميان اين بچه ها كه همه شان بيش از پيش زيبا وخوشگل بودند،يكيشان كه مريچ(Merich)نام داشت و بسيار زيبا بود :

كمي بيش از اندكي انگليسي بلد بود و ما بيشتر از كانال او باهاشان گفتگو مي كرديم . در بنياد من از مريچ پرسيدم كه مگر او انگليسي را كجا ياد گرفته است ؟ گفت : در كتابهاي درسي ، در دبيرستان . پرسيدم پس چرا دوستان تو يك واژه بلد نيستند . با مسخرگي پاسخ داد: they are stupid . يعني اينها كودن و احمق هستند . از مريچ پرسيدم كه آيا دانشگاه رفته است؟ گفت كه نه ، كار مي كند . در يك مغازه ي پوشاك ورزشي در ازمير كار مي كند ، زيرا به پول بيشتر نياز دارد تا دانشگاه ! بازي تيمشان ساعت نوزده و سي دقيقه به گاه آنكارا بود و من و وحيد نيز كه از شيفتگان فوتبال هستيم ، بد نديديم امروز پسين همراه با آنها تماشاي يك بازي از ليگ تركيه را بيازماييم .   

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:29  توسط ناصر دهقان  | 

بدين ترتيب برنامه ي پس از بيداري اين بود كه پيش از هر چيز يك پرس و جو درباره ي هتل انجام دهيم ، و پس از آن براي روز نخست يك بازديد ساده از ساحيل(دريا كنار) داشته باشيم . دو هتل نخستين كه سر زديم ، با آن كه داشته ها و چگونگيشان چيزي تو مايه هاي هتل اسرائيل بود ، اما در همان سخن نخست كرايه هاي بسيار بالا گفتند كه جايي براي چاني زني نداشت . سومين هتل براي يك اتاق سه تخته پنجاه لير براي هر شب درخواست كرد با بامدادانه ، و به هيچ روي از اين شماره پايين تر نمي آمد . چهارمين هتل اما هر چند چهل لير گفت ، و اتاقي كه به ما نشان داد در همان اشكوب نخستين جاي داشت ، و من حتي هنگامي كه فشار آب گرمابه اش را  هم چك كردم بسيار خوب بود ، و راستش ديگر چيزي نمانده بود كه براي همين پنج لير پايين تر جابجا شويم ، اما هنگامي كه در گام پاياني سرانجام پرسيديم : با بامدادانه ؟ در اوج شگفتي پاسخ شنيديم كه : نه ، بدون آن ! پس بگو داستان چيست ؟ و بنابراين ديگر ارزش جابجايي نداشت . زيرا در كشور براي ما ايرانيان بسيار گران تركيه بامدادانه اي كه در هتل سرو مي گرديد (آنهم براي سه تن) بي گمان بيش از پنج لير ارزش داشت . همه ي اين چهار هتلي كه سر زديم از نگر تيپ و ساختمان و جايگاه درست همانند و همه آنها نيز چهار اشكوبه بود ، با چگونگي سرويس دهي بسيار نزديك به هم ، و همه ي آنها در همان دوروبر هتل اسراييل جاي داشتند . پس به دردسر جابجايي نمي ارزيد . اكنون تنها چيزي كه مانده بود اين بود كه اگر مي شد پرس و جويي پيرامون پانسيون نيز انجام مي داديم (همان چيزي كه خانم مرد ترك ايراني در دغوبايزيد دربارهي ارزاني آنها داد سخن داده بود ) خيالمان از اين نگر ديگر سد در سد آسايش مي يافت . نكته ي شايان يادآوري در اينجا اين كه برخي از اين هتل داران بسيار دست و پا شكسته مي توانستند انگليسي گفتگو كنند ، تواناييي كه در تركيه در نزد مردم عادي بسيار كمياب است . 

      به هر روي سرانجام براي نخستين بار گام زنان به آهنگ گشت و گذاري ساحلي از كوي سي لايف (sea life) دور شديم . در اين ميان هنگامي كه سرگرم گذر از خيابان ساحلي بوديم جايي در يكي از خيابانهاي عمود بر دريا چشممان به يك پانسيون خورد . مجال بود . اين بود كه گفتيم برويم پرس و جو كنيم و اين گره(عقده) را در دل خويش نگه نداريم ! اما هنگامي كه رفتيم با چگونگي دلسوزي برانگيزي (رقت باري) روبرو شديم : جايي بود با اتاقهاي درهم و برهم ، رنگ و رو رفته ، آلوده ، و تاريك . بامدادانه اي در كار نبود ، كرايه شان هم كه همان چهل و پنج لير بود براي يك شب يك اتاق سه تخته . بنابراين ديگر جايي براي چانه زني نداشت . سپاسگزاري كرديم و از شرش گذشتيم تا شايد بتوانيم پيش از تاريكي هوا به گشت و گذارهايمان در كرانه هاي دريا بپردازيم(در هواي تاريك عكسها خوب نمي افتند) .

      به هر روي در اين روز كه نخستين روز باشندگي (اقامتمان)در آنتاليا بود ، بازمانده ي زمان تا تاريكي هوا را به عكس گرفتن ، فيلمبرداري ، و گشت و گذار در كرانه ي درياي مديترانه(آنتاليا)پرداختيم . درياكنار از دو ديدگاه نگاه ما را بسوي خود مي كشيد : يكي از ديد زلالي ، تميزي ، و آبي بودن آب آن ، و ديگري ماسه اي نبودنش . يعني درياكنار پوشيده شده بود از سنگريزه و نه ماسه ، بگونه اي كه راه رفتن بر آن آسانتر بود ، و افزون بر اين پايت در ماسه فرو نمي رفت و خاكي نمي شد ، به گونه اي كه وحيد گفت : اين سنگريزه هاي كرانه اي را خودشان از جاي ديگري آورده ، اينجا ريخته  اند . و اگر چه من و فريبا نخست از اين سخن وحيد داشت خنده مان مي گرفت ولي سپس انديشيديم كه : نه ، چنين چيزي نيز به هر روي شدنيست و مي توان در اين باره انديشه ور بود ، يا به هر حال پرس و جويي كرد . به هر ترتيب در اين شب پس از اندكي فيلمبرداري از چشم اندازهاي دريا ، گرفتن چند عكس ، پياده روي ، و تا اندازه ي زيادي پيشروي بسوي مركز شهر ، سرانجام پس از تاريكي هوا به هتل بازگشتيم . شام را در هتل باز تن ماهي با پياز و فلفل و گوجه و نان كه همچنان از ايران با خود به همراه داشتيم ، خورديم ، و پس از اندكي وارسي كانالهاي تلوزيون تركيه خبردار نشديم كي خوابمان برد . پيمان گشت و گذار بنيادينمان براي فردا بامداد بود ، زيرا تا اكنون كه از مرز سبك و سنگين كردن پاي فراتر نگذاشته بوديم .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط ناصر دهقان  | 

اينهم تصويري از خود نويسنده ي وبلاگ ، براي كساني كه شايد دلشان براي ديدن نويسنده ي اين پستها پيشاپيش تنگ شده باشد :

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:49  توسط ناصر دهقان  | 

چنان که گفتم خانم مرد با كلاس ترك در دغوبايزيد به ما گفته بود كه اگر دنبالش بگرديد در آنتاليا پانسيونهايي با با بهاي بسيار كم پيدا شدني است و ما هنوز اين انديشه را فرو نگذاشته بوديم . همچنين از سوي ديگر هم ميهنان در مرز بازرگان به ما گفته شده بود تركها بنداز هستند و بايد بيش از پيش هشيار باشيد ، اين سخن نمونه ي بارز اين زبانزد(ضرب المثل)است كه : ديگ به ديگ مي گويد رويت سياه ! با اين حال از سر راستي (صادقانه)بگويم اين پنج شش روزي كه ما در تركيه بوديم هر چه گشتيم هرگز نتوانستيم چنين كالايي را (بنداز بندازي و ناراستي ) در انبان تركها پيدا كنيم . از اين رو بر پايه ي همين پيش پنداري نادرست كه در باره ي تركهاي بيچاره در ما پديدار گشته بود ، اكنون ما به هتلداران مهمانپذير اسراييل اطمينان نداشتيم و گمان مي كرديم بايد با آنها تا مي توانيم چانه زني كنيم . اين بود كه پس از آن كه اتاق ما را پس از گذر از سه اشكوب(طبقه) راه پله (بالابر يا آسانسور نداشت )به ما نشان دادند ، نخست دلمان گرفت . به ما گفته بودند هر شب پنجاه لير با بامدادانه (خوراك بامدادي يا صبحانه ) ، يك اتاق سه تخته . اين بود كه من گفتم در اشكوب سوم و اينهمه راه پله ، بايد ارزانتر تا كنيد ! گفتند : نمي شود . ما هم گفتيم : پس ما اينجا نمي مانيم و تا آنجا پيش رفتيم كه خواستيم پاسپورتمان را پس بگيريم ، اما سر آخر بر پايه ي سخن وحيد و انديشه ي درست او بر آن شديم كه هر جور هم كه شده بود (چون جابجا كردن اين بارها سخت بود) امشب را در همين هتل بمانيم و پسين هنگام دست كم براي خاطر جمع شدن خودمان هم كه شده بود يك بررسي در مهمانپذيرها يا پانسيونهاي پيرامون و كف (سطح)شهر انجام دهيم . با اين حال پس از خرسند شدن هتل دار روي شماره ي چهل و پنج لير تا اكنون ماندگار(مستقر) شديم و پس از ماندگار شدن نخستين كار هر سه مان دوش گرفتن بود ، چون خستگي راه و سه روز دوري از گرمابه حسابي بدنهامان را به جوش انداخته بود ، يعني تنمان چرب و حالمان گرفته بود . اما تا يكيمان خواست اين كار را انجام دهد ، در اوج شگفتي ناگهان دريافتيم كه آب ولرم است و فشار ندارد ! كه بي درنگ هم چرايي داستان را دريافتيم : در تركيه بر پايه ي گران بودن بيش از پيش انرژي در همه جا پانل (صفحه) هاي خورشيدي روي پشت بامها كار گذاشته شده است ، و اين داستان چيزيست فراتر از چشمداشت و بسيار شگفت انگيز . پس چرا در كشور دل انگيزمان ايران اينچنين انرژي حيف و ميل مي شود ؟ از اين گذشته ساعتي پس تر هنگامي كه هوا رو به تاريكي گذاشت و ما براي از ميان برداشتن تاريكي لامپهاي اتاق را روشن كرديم ، اين بار نيز در اوج شگفتي دريافتيم كه لامپها به گونه اي هراس انگيز تاريك (كم تابش) است ، به گونه اي كه در پرتو چنين تابشي نه مي توان چيزي خواند ، و نه چيزي نوشت ! تابش اين لامپها با كمي گزافگويي چندان بيشتر از لامپهاي خواب در ايران نبود . حالا چكار كنيم ؟! اين ديگر چه وضعي است ؟  آيا براي همين است كه در تركيه كسي زياد دنبال درس و مشق نيست ؟

      به هر روي در هتل (كه مشت نمونه ي خروار بود)براي زياده روي نشدن (صرفه جويي) در بكارگيري انرژي ، لامپهاي بسيار كم وات كار گذاشته شده بود كه هر چند اين داستان براي ما ايرانياني كه از ديرباز در حيف و ميل و زياده روي در بكاربردن انرژي دست بلندي داشته و داريم و هر روز با انرژي فراوان و بي كران دمخور بوده و هستيم همچون داستاني شگفت انگيز بود ، بي گمان براي خود تركها چنين نبود ، بجاي آن بسيار هم روزمره و پيش پاافتاده بود . همچنين با آن كه دستشويي هتل (كه فرنگي بود) با گرمابه ي آن در يك چهارديواري جاي داشت ، حتي يك دمپايي پلاستيكي در آن ديده نمي شد . چند بار اين را از كاركنان هتل جويا شديم ولي هر بار با پشت گوش اندازي روبرو شديم ، كه شگفت انگيز بود ! اين كمبود نيز گويا بر پايه ي آن بود كه فرآورده هاي(توليدات) پتروشيمي و پلاستيك در تركيه بيش از پيش گران و ناياب است به گونه اي كه در همه جا اين برتري به چشم مي خورد كه به جاي پلاستيك يا فلز ، چوب بكار رفته بود . نمونه ي شگفت انگيز چنين جايگزيني هايي بويژه در دمپايي ها ديدني بود كه به فرم يك تكه چوب پهن ( تخته )بود كه يك تسمه ي چرمي روي آن بسته شده بود ، همچنين در وسايل بازي پاركها بجاي آهن يا پلاستيك بيشتر از چوب كمك گرفته شده بود .

 

 

به هر روي در هتل چون به درخواستهاي ما در زمينه ي دمپايي يا چيزهاي ديگر رسیدگی نمي شد ، ما داشتيم در رفتن از اين هتل در شبهاي ديگر هر آن پابرجاتر مي شديم ، هر چند دشواري كار در اينجا بود كه گويا در هتلهاي ديگر نيز چگونگي چندان بهتر از اين نبود . به هر روي ما سرانجام ناچار شديم از يك دمپايي چرمي كه با خود از ايران به همراه آورده بوديم براي گرمابه و دستشويي بهره برداري كنيم . پس از گرمابه ناهار تن ماهي خورديم و پس از ناهار هم چون خسته بوديم تا نزديك ساعت هفده يكسره به خواب و آسايش پرداختيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط ناصر دهقان  | 

خوب اين راننده هايي كه اين راههاي دراز را مي پيمايند ، يعني پس از بيش از بيست - بيست و هشت ساعت كار خسته كننده ي رانندگي به شهري مانند آنتاليا مي رسند ، ناچار تا فردا بامدادش را در شهر آهنگ گاه به آسايش مي پردازند ، تا فردا دوباره سرويس ديگري را اين بار به شهر خاستگاه انجام دهند . بر اين بنياد بيشتر اين راننده ها ناچارند شب را در هتلي به بامداد برسانند يا به هر حال سر كنند . راننده ي خوش برخورد ولووي ما نيز ، آني كه پيشتر گفتم اندكي فارسي مي دانست و چند بامدادي را در ايران روي ماشينهاي سنگين كار كرده و بويژه از ميان اين همه واژه ، واژه ي بي شرف را نمي دانم كدام ايراني شيرپاك خورده اي بدو ياد داده و در دهان او انداخته بود ، و او نيز از سر مسخرگي و سرگرمي ، يا از سر ناداني ، روي به اين و آن هي بكار مي برد ، از اين دسته بود . به هر روي خود همين آقاي بي شرف (شوخي است) بود كه ما را با ولووي خود ، به نام هتلي ارزان و سه ستاره ، به همين هتل اسراييل ، يعني اين هتلي كه اكنون در آن هستيم ، آورد :

اما اين هتل اسراييل كه در كنار بسياري ديگر از همانندانش در جايي نزديك به لب دريا(درياكنار) يا به گفته ي خود تركها ساحيل جاي دارد ، هتلي است كوچك و سه ستاره در كويي كه در ميان مردم آنتاليا آنرا بيشتر به نام سي لايف(sea life ) مي شناسندش . با این حال در آغاز برنامه ي خردمندانه ي ما اين بود كه پيش از هر چيز به چند هتل سر بزنيم تا مگر بتوانيم در اين راه با كمترين هزينه از بيشترين آسايش برخوردار گرديم ، ولي سرانجام بارهايمان بند راه اين بلند پروازيمان گردید و ناچار شديم دست كم براي همين يك شب  هم كه شده بود ، هر چند با بهاي گزاف و آسايش اندك، در همين هتل بمانيم ، تا مگر پسينگاه يا شب هنگام سر مجال به هتلهاي ديگر در پيرامون يا جاهای دیگر سر بزنيم .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:57  توسط ناصر دهقان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:22  توسط ناصر دهقان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:6  توسط ناصر دهقان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:1  توسط ناصر دهقان  | 

چنان گه گفتم چیز ديگري كه در ميان راه ديدگان را بسوي خود مي كشيد شمار چشمگير پمپ بنزين ها بود كه گام به گام و در شماري برابر دست كم ده برابر ايران به چشم مي خورد .پايه ي اين داستان بدون دودلي آزاد بودن بهاي بنزين (هر ليتر دوهزار و چهار سد تومان)و به ميان نيامدن پاي دولت در داد و ستد و واردات و صادرات آن بود . هر چه بود بي گمان اين كار سوداي پرسودي بود كه اينجور همه در پي آن بودند . همچنین در ميان راه ، در پایانه ی شهرها كه برای پیاده و سوار کردن رهنورد ماشین در آنجا نگه مي داشت ، در كنار پمپ بنزين ها ، در كنار رستورانها ، و . . . به شمار بسنده و با چگونگي سرويس دهي خشنودي بخش همه جا دستشويي در دسترس بود ، گرچه پولي بود . هر چند براي ما ايرانيان اينكه بخواهيم براي يك دستشويي رفتنمان(ريدن) بهاي گزافي بپردازيم (براي نمونه هزار تومان و نه بيست و پنج يا پنجاه تومان )داستاني بسيار شگفت انگيز است . يعني چيزيست كه چندان آشنا نيست ، هنوز جا نيفتاده و در ميان ايرانيان كسي بدان چندان خوگر نيست . با این حال اين پول دادن براي دستشويي در ايران نيز كم كم دارد جا مي افتد ولي مرز و اندازه هاي آن تا اکنون (فعلا)در اين مقياس نيست . بر اين بنياد دستشويي هاي سرراهي (يا حتي درون شهري )تركيه همه اش از یک سو غيرفرنگي و از سویی دیگر بيش از پيش پاك و تي كشيده بود . به هر روي در يكي از همين ايستادنهاي ميان راه نیز دستشويي رفتيم و ناهار خورديم . اما روش سرو خوراكي (غذا) در رستورانهاي آنها نيز با ايران نايكساني بنيادين دارد ، و بدين رفتار است كه مانند ادارات يا شركتها نخست شيفتگان و گرسنگان به صف مي شوند ، سپس سيني است ، كه آنرا بر مي داريد ، آنگاه از برابر ظرفهاي مالامال از خوردني هاي پخته شده و آماده كه آشپز ملاقه بدست ، براي كشيدن هر كدام از آنها براي شما در پشت آنها جاي دارد ، سيني در دست رژه مي رويد ، و در اين هنگام او نيز هر كدام از خوراكهاي آماده را كه شما دوست داشته باشيد ، برايتان خواهد كشيد : مرغ سرخ كرده با سيب زميني ، گوجه فرنگي ، و فلفل، جگر، آبگوشت ، برنج كته (شل و به هم چسبيده )، و چيزهاي ديگري كه براي شما كه از كشور ديگري مي آييد چندان شناخته و از سویی دیگر چندان دلچسب و دلپذیر نيست . در پايان كار نيز شما با  نان ، ماست ، ماست و خيار ، سالاد ، و ديگر چيزهايي از اين دست برمي خوريد . اما باز هم اين پايان كار نيست ، زيرا در دنباله ي راه صندوق دار نشسته است كه بزودي شما با او نيز رودرروي خواهيد شد ، با رايانه يا ماشين شمار داراي چاپگرش ، كراواتش ، و صندوق ليرش ، همچون پادشاه . به هر روي ما جداي از برنج كه در يك دوري (بشقاب)كوچك برايمان كشيد (يك سوم يا يك چهارك آنچه در ايران مي كشند) ، آبگوشت خواستيم ، نان (كه از خانواده ي باگت بود )به سيني خود افزوديم ، و فريبا افزون بر اينها يك ظرف ماست هم برداشت ، اما در هنگام شمار حتي همين خوراك ساده را صندوقدار بيست و پنج لير(نزديك بيست هزار تومان) پايمان شمار كرد ، چيزي كه بناچار شگفتي و هراس بيش از پيش ما را در پي داشت ، زيرا هر چه بود اين خوراكي بود كه در ايران دست بالا بيش از هشت نه هزار تومان ارزش نداشت ، با اين حال چاره ي ديگري نبود ، با بي خيالي به خوردن پرداختيم .

      به هر حال در دنباله ي راه ما از شهري به نام اسپارتا گذشتيم كه درياچه ي پري دير در كنار آن جاي داشت و چشم اندازهايي تا اندازه اي ديدني در كناره هاي آن به چشم مي خورد :

كوهها و قلل پوشيده از برف گرداگرد درياچه ، درختان سفيد پوش ( غرق در شكوفه )، سبزه زارهاي كرانه هاي درياچه حتي در اين روزهاي بسيار سرد آغازين فصل بهار ، و روستاهاي زيباي كوهپايه اي در كرانه ي اين درياچه تنها شماري از اين چشم اندازهاي زيبا هستند (شما مي توانيد براي دريافت بهتر زيبايي هاي اين چشم اندازها براي نمونه آنرا با شوره زارهاي كرانه هاي درياچه ي اروميه در كشور بي همتاي خودمان ايران بسنجيد ) .

   

در جايي بسيار با حال در يك راه پيچاپيچ كوهستاني دركنار همين درياچه يك اردوگاه نظاني برپا بود . هر چه بود ما بسيار دير به آنتاليا رسيدم ، و تا اكنون(فعلا) به پايانه ي رهنوردبري آنتاليا . یعنی تنها پس از بيست و هشت ساعت ولوو نشيني از -دغوبایزید تا آنتالیا - و تنها در ساعت يازده نزديك نيمروز به گاه آنكارا .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:3  توسط ناصر دهقان  |